تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
ياد دارم . [ فسون دميدن ، يعنى خواندن وردهاى مخصوص جادوگرى و دميدن آن بر شخص مورد نظر براى جادو كردن و فريفتن او . افسانه خواندن هم به كنايه يعنى فريفتن مخاطب . با سخنان بىاساس به طور كلى معشوق ، در قبال سخنان شاعر در شش بيت نخست ، به او پاسخ مىدهد كه اين سخنان در حال ما تأثيرى ندارد . براى من قصّه و افسانه مخوان ! ]

36 - دل سودازده

تا سر زلف تو در دستِ نسيم افتاده‌ست * دلِ سودازده از غُصّه دو نيم افتاده‌ست
چشم جادوىِ تو خود عينِ سواد سِحْر است * ليكن اين هست كه اين نسخه ، سقيم افتاده‌ست
در خَمِ زلفِ تو ، آن خالِ سيه دانى چيست ؟ * نقطه‌ى دوده كه در حلقه‌ى جيم افتاده‌ست !
زلفِ مشكين تو در گلشن فردوسِ عِذار * چيست ؟ طاووس كه در باغ نعيم افتاده‌ست
دلِ من در هوسِ روى تو اى مونسِ جان * خاكِ راهيست كه در دستِ نسيم افتاده‌ست
همچو گرد اين تنِ خاكى نتواند برخاست * از سرِ كوىِ تو زان‌رو كه عظيم افتاده‌ست
سايهء قدّ تو بر قالبم اى عيسى دم * عكِس روحىست كه بر عَظمِ رَميم افتاده‌ست
آن كه جز كعبه مقامش نَبُد از يادِ لبت * بر درِ ميكده ديدم كه مقيم افتاده‌ست
حافظِ گم‌شده را با غمت اى يارِ عزيز * اتّحاديست كه در عهدِ قديم افتاده‌ست
1 - از آن زمان كه گيسوى تو به دست نسيم افتاده ، دل شيدا و بىقرار من از غصّه به دو نيم شده است . [ به نسيم ، شخصيت بخشيده و چنين تصور مىكند كه نسيم با گيسوى يار بازى مىكند و او از شدت حسرت دلش مىتركد و مىشكند و دو نيم مىشود ! ] 2 - چشم افسونگر تو ، عين نسخه‌ى جادوگرى است ، با اين تفاوت كه اين نسخه‌ى جادو سالم نيست . [ مقصود از سقيم ( - بيمار ) خمارى چشم معشوق است . چشم سياه معشوق است . چشم سياه معشوق را كه از شدت زيبايى نظر همگان را جلب مىكند به نسخه‌ى جادويى كه سالم نيست تشبيه كرده است . ] 3 - مىدانى خال سياه تو كه گيسوى تو دور آن حلقه زده ، به چه مىماند ؟ به نقطه‌ى سياه مركب كه در ميان حلقه‌ى حرف جيم قرار گرفته باشد . 4 - گيسوى خوش‌بو و سياه تو كه بر چهره‌ى زيبايت فروريخته ، مانند طاووس زيباست كه در