تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥

35 - مستى عشق

برو به كار خود اى واعظ ! اين چه فرياد است ؟ * مرا فتاد دل از ره ، تو را چه افتاده است ؟ !
ميانِ او كه خدا آفريده است از هيچ * دقيقه‌ايست كه هيچ آفريده نگشاده است
به كام تا نرساند مرا لبش چون ناى * نصيحتِ همه عالم به گوشِ من باد است
گداىِ كوىِ تو از هشت خلد مستغنىست * اسيرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزاد است
اگر چه مستى عشقم خراب كرد ولى * اساسِ هستىِ من زان خراب آباد است
دلا ، منال ز بيداد و جورِ يار كه يار * تو را نصيب ، همين كرد و اين از آن داد است
برو فسانه مخوان و فسون مَدَم حافظ * كز اين فسانه و افسون مرا بسى ياد است
1 - اى واعظ ، پى كار خود برو ، اين چه فرياد است كه به راه انداخته‌اى ؟ من ، دل از دست داده‌ام ، تو را چه شده است ؟ 2 - كمر او كه گويى خداوند آن را از هيچ آفريده ، رمزى است كه هيچ آفريده‌اى به آن پى نبرده و گره رمز را نگشوده است . [ اغراق لطيف شاعرانه‌اى است در توصيف باريكى كمر يار . كمر او آن قدر باريك است كه گويى خدا آن را از هيچ آفريده است . جناس زيباى كلمه‌ى « آفريده » نيز شايان توجه است . آفريده در مصراع اول فعل است و در مصراع دوم صفت . ] 3 - تا لب او ، مرا مانند ناى به آرزو نرساند ، نصيحت تمامى مردم در گوش من مثل باد بىاثر است . [ به اين تصوير عينى نظر دارد كه براى نواختن نى آن را بر لب مىنهند . گويى نوازنده ، نى را مىبوسد . از اين تصوير براى بيان آرزوى خود ( يعنى بوسه بر لب‌هاى يار ) سود جسته است . ] 4 - گداى كوى تو از هشت بهشت بىنياز و اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است . 5 - اگر چه مستى حاصل از شراب عشق ، مرا از خود بىخود و وجودم را ويران كرده ولى پايه‌ى هستى واقعى و پايدار من از همين مستى و خرابى است . [ تعبير عرفانى بيت اين است كه شراب عشق ، وجود نفسانى مرا ويران كرده و به من هستى جاويدان بخشيده است . هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ! بين خرابى و آباد و آباد شدن از خرابى ، رابطه‌ى پارادوكس برقرار است . يعنى جمع كردن دو موضوع متضاد با يكديگر و نسبت دادن آن دو به هم . ] 6 - اى دل ، از بيداد و ستم يار شكوه مكن ؛ زيرا كه او همين را لايق تو دانسته و هر چه او بخواهد و انجام دهد ، عين عدل و داد است ! 7 - اى حافظ ، برو و افسانه و افسون براى من مخوان ، كه من از اين افسانه‌ها و نيرنگ‌ها بسيار به