است . ايوانى كه متعلق به دوست است . جان كلام در معناى مجازى بيت ، اين است كه : اى دوست ، تو عزيز من و نور چشم منى و در چشم من جاى دارى ! بيا و بر چشم من قدم بگذار . مفهوم همان تعبير عاميانهى « قدمت روى چشم . » ]
2 - با خال و خط زيبا و لطيف خود ، دل از عارفان و عاشقان ربودهاى . به راستى كه چه نكتههاى شگفتانگيزى در دام و دانهى تو نهفته است . [ شاعر ، خال معشوق را مانند دام مىبيند و خط لطيف بناگوش او را به دانههايى تشبيه مىكند كه جاذبهى شگفتى دارند و عاشقان را مانند شكار به سوى خود مىكشند ! ]
3 - اى بلبل سحرى ، دلت به ديدار گل شادمان باد ؛ زيرا كه آواى خوش و دلنشين تو در فضاى چمن طنين افكنده است .
4 - داروى ناتوانى و بيمارى دل ما ، معجون مقوّى ياقوتى است كه در گنجينهى وجود توست و آن معجون ياقوت ، لبهاى توست . پس علاج دل ما را به لب خود واگذار كن . [ مفرّح ياقوت ، معجون مقوّيى بوده و شاعر به تناسب رنگ ياقوت ، از مفرح ياقوت ، به استعاره ، لب معشوق را اراده كرده است . ]
5 - از اين كه نمىتوانم حضورا به بارگاه تو بيايم و توفيق همراهى تو را داشته باشم خود را مقصر مىدانم ، ولى دل و جانم خاك آستانهى توست .
6 - من كسى نيستم كه سكهى دلم را به هر گستاخى بدهم و به او دل ببازم ؛ بلكه فقط مهر و نشان عشق تو ، بر خزانهى دلم نشسته است .
7 - اى شهسوار شيرين حركات وادى عشق و دلبرى ، تو چه دلبر شگفتانگيزى هستى كه حتى اسب سركشى مانند آسمان زير فرمان توست ؟ [ معشوق را به سواركار بسيار ماهرى تشبيه كرده كه حركات شيرينى دارد و آسمان را به اسب سركشى ، كه در زير فرمان اوست و با اين اغراق لطيف ميزان چيرگى معشوق را بر جان و دل عاشق ، بيان مىدارد . ]
8 - من كه جاى خود دارم ، حتى آسمان پرنيرنگ هم ، از ترفندهايى كه تو در آستين دارى فريب مىخورد . [ به آسمان شخصيت بخشيده و با توجه به اين كه مقصود از آسمان ، قضا و قدر و سرنوشت آسمانى است كه بر همه چيز و همگان چيره است اما خود از نيرنگهاى يار فريب مىخورد ، شدت جاذبهى دوست را بازمىگويد . ]
9 - سرودى كه در مجلس تو ، به آواز خوانده مىشود ، حتى فرشتگان آسمان را هم به رقص مىآورد ؛ زيرا كه شعر اين سرود از آن حافظ شيرين سخن است !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٠٤