تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
خاطر دوست را به اين جام مانند كرده و مقصود كمال دوست در تشخيص نياز عاشقان و نيازمندان است . ] 7 - گذشت آن روزگارى كه از كشتىبان منت مىكشيدم ( تا مرا از درياى حقيقت بگذراند ) زيرا اكنون كه گوهر دلخواه خود را به دست آورده‌ام به دريا نيازى نيست ! 8 - اى مدّعى عشق برو ، كه من با تو كارى ندارم ! وقتى كه دوستان هستند ، چه نيازى به مخالفان و دشمنان هست ؟ 9 - اى عاشق بيچاره ! چون لب روح‌بخش يار مىداند كه نياز تو و مقررى و مستمرّى تو چيست ، چه نيازى به تقاضاست ؟ 10 - اى حافظ ! سخن را كوتاه كن كه هنر و فضيلت ، خود به خود آشكار مىشود و براى اثبات آن نيازى به گفت‌وگو و چون و چرا با مدعى و مخالف نيست .

34 - گل بانگ عاشقانه

رواقِ منظرِ چشم من آشيانهء توست * كرم نما و فرودآ كه خانه ، خانه‌ى توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل * لطيفه‌هاىِ عجب زيرِ دام و دانه‌ى توست
دلت به وصلِ گل اى بلبلِ صبا خوش باد * كه در چمن ، همه گل بانگِ عاشقانه‌ى توست
علاجِ ضعفِ دلِ ما به لب حوالت كن * كه اين مفرِّح ياقوت در خزانه‌ى توست !
به تن مقصّرم از دولت ملازمتت * ولى خلاصه‌ى جان خاك آستانه‌ى توست
من آن نِيَم كه دهم نقد دل به هر شوخى * در خزانه به مُهر تو و نشانه‌ى توست
تو خود چه لعبتى اى شهسوارِ شيرين كار ؟ * كه توسنى چو فلك ، رامِ تازيانه‌ى توست
چه جاىِ من كه بلغزد سپهر شعبده‌باز * از اين حِيَل كه در انبانه‌ى بهانه‌ى توست
سرودِ مجلست اكنون فلك به رقص آرد * كه شعرِ حافظِ شيرين سخن ، ترانه‌ى توست
1 - چشم من ، كاشانه و جايگاه توست . بزرگوارى كن و قدم بر چشم من - يعنى خانه‌ى خودت - بگذار . [ مقصود از منظر چشم ، همان مردمك يا دريچه‌ى چشم است . شاعر ، چشم خود را به ايوان و طاق خانه‌اى تشبيه كرده كه از دريچه‌ى آن در انتظار و مشتاق آمدن دوست و نشستن در آن ايوان