تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢

33 - كوى دوست

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است ؟ * چون كوى دوست هست ، به صحرا چه حاجت است ؟
جانا ، به حاجتى كه تو را هست با خدا ، * كآخِر دمى بپرس كه ما را چه حاجت است !
اى پادشاهِ حُسن ، خدا را ، بسوختيم ! * آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است ! ؟
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنّا چه حاجت است ؟
محتاج قصّه نيست گرت قصدِ خون ماست * چون رَخت از آنِ توست به يغما چه حاجت است ؟
جام جهان‌نماست ضمير مُنيرِ دوست * اظهارِ احتياج ، خود آنجا چه حاجت است ؟
آن شد كه بارِ منّت ملاح بُردَمى * گوهر چو دست داد ، به دريا چه حاجت است ؟
اى مدّعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند ، به اعدا چه حاجت است ؟
اى عاشقِ گدا ، چو لب روح‌بخش يار * مىداندت وظيفه ، تقاضا چه حاجت است ؟
حافظ ، تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدّعى نزاع و محاكا چه حاجت است ؟
1 - كسى كه كنج خلوت را برگزيده و در عالم خلوت در كوى دوست اقامت كرده ، چه نيازى به تماشا و گردش در باغ و صحرا دارد ؟ [ با وجود برخوردارى از سير در كوى دوست ، به باغ و صحرا چه نيازى دارم ؟ ] 2 - اى عزيز ، به خاطر نيازى كه تو خود به خدا دارى ، لحظه‌اى نيز به ما توجه كن و از نياز ما بپرس ! 3 - اى پادشاه سرزمين زيبايى ، به خدا سوگند كه در آتش هجران تو سوختيم ؛ آخر بپرس كه گدايان كوى تو چه حاجتى دارند ! [ زيبايى را به سرزمينى مانند كرده و معشوق را پادشاه آن سرزمين شمرده است . مقصود كمال زيبايى معشوق است . ] 4 - ما نيازمندان درگاه توايم ، اما روى اظهار نيز نداريم ؛ آخر در بارگاه بزرگان و بزرگواران به درخواست و تمنا نيازى نيست ! 5 - اگر قصد ريختن خون ما را دارى ، به قصّه‌پردازى و توجيه كار نيازى نيست ؛ زيرا كه تمام هستى ما از آن توست ، و ما تسليم توايم ؛ پس چه نيازى به غارت است ؟ 6 - خاطر نورانى دوست ، جام جهان‌نماست . بنابراين ، در بارگاه او نيازى به بيان حاجت نيست ؟ [ با اشاره به جام جهان‌نماى جمشيد ، كه جمشيد شاه مىتوانست در آن بنگرد و آينده را ببيند ، ذهنو