140
چون ياد وصال تو كند ديدهء من * افغان كند اين دل ستمديدهء من
هجر تو ز بسكه خون ز چشمم ريزد * جيحون شده اين چشم رمد ديدهء من
141
اى باده بگو ز راه دلدارى من * آن را كه نباشد غمى از تارى من
تو خفته بمهد ناز شبهاى دراز * آيا دارى خبر ز بيدارى من
142
از شاخ چو آمد گل رنگين بيرون * اندوه كنم از دل غمگين بيرون
كردند نظارهاى عروسان چمن * سرها ز دريچههاى چوبين بيرون
143
اى آنكه نهند مهر و ماه از تمكين * بر خاك جناب تو شب و روز جبين
با دست و زبان و دل تنگم منشان * بر آتش انتظار و فارغ منشين
144
آنم كه پديد گشتم از قدرت تو * پرورده شدم بناز از نعمت تو
صدسال بامتحان گنه خواهم كرد * يا جرم منست بيش يا رحمت تو
145
اى شرم زده غنچهء مستور از تو * حيران و خجل نرگس مخمور از تو
گل با تو برابرى كجا يا رد كرد * كو نور ز مه دارد و مه نور از تو
146
تا كى بود اين جور و جفا كردن تو * بيهوده دل خلايق آزردن تو
تيغيست بدست اهل دل خونآلود * گر بر تو رسد خون تو بر گردن تو
147
چشمت كه فسون و رنگ مىبارد ازو * افسوس كه تير جنگ مىبارد ازو
بس زود ملول گشتى از هم نفسان * آه از دل تو كه سنگ مىبارد ازو
148
چون باده خورى ز عقل بيگانه مشو * مدهوش مباش جهل را خانه مشو
خواهى كه مى لعل حلالت باشد * آزار كسى مجوى و ديوانه مشو
149
در آمدن و رفتن ما سودى كو * وز زيستن و هستى ما بودى كو
در روزن چرخ جان چندين مهر و * مىسوزد و خاك مىشود دودى كو
150
اى باد حديث من نهانش مىگو * سوز « 1 » دل من به صد زبانش مىگو
مىگو نه بدانسان كه ملالش گيرد * مىگو سخنى و در ميانش مىگو
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « سوز » سر با تشديد را نوشتهاند .