130
آن به كه ز جام باده دلشاد كنيم * وز آرزوى گذشته كم ياد كنيم
وين عاريتى سراى زندانى را * يك لحظه ز بند عقل آزاد كنيم
131
دانى چه كرا كند مشوش بودن * زين عمر دو روزه در كشاكش بودن
ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادى هيچ * حيفست براى هيچ ناخوش بودن
132
سرتاسر آفاق بهاون سودن * نه طاق فلك به خون دل اندودن
صدسال دگر اسير زندان بودن * به زانكه دمى همدم نادان بودن
133
اى راى تو صحراى امل پيمودن « 1 » * تا چند بر آفتاب گل اندودن
گر در دهن شير شوى بهر طمع * آخر نه شكار گور خواهى بودن
134
چون باده ز غم چه بايدت جوشيدن * با لشكر غم نمىتوان كوشيدن
سبز است لبت ساغر از آن دور مدار * مى بر لب سبزه خوش بود نوشيدن
135
با آنكه فريبيم به صد حيله و فن * آن دم ز درم درآيد آن عهدشكن
كز جمله فروماند وانگه گويد * كز جمله فرومانى و آيى بر من
136
حافظ ورق سخنسرايى طى كن * وين ناقه تزوير و ريايى پى كن
خاموش نشين كه وقت خاموشى تست * دم دركش و جام عيش را پرمى كن
137
گر مست نئى مستنمايى مىكن * ديوانه نيى كلهربايى مىكن
تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند * رندى بنما و پارسايى مىكن
138
در هجر تو كس تاب نيارد جز من * در شوره كسى تخم نكارد جز من « 2 »
با دشمن و با دوست بدت مىگويم * تا هيچكست دوست ندارد جز من
139
امروز در اين زمانهء عهدشكن * كو دوست كه عاقبت نگردد دشمن
تنهايى را از آن گرفتم دامن * تا دوست نبيندم بكام دشمن
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : اى راه تو صحراى عمل پيمودن غرض اين رباعى ، بهرام و ربودن تاج از بين دو شير و بالاخره فرورفتن در گور است .
( 2 ) پژمان گويد : از عنصرى بلخى يا مجد همگر شيرازى است .