تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
108
خاك سر كوى آن بت مشكين‌خال * مىبوسيدم شبى به اميد وصال پنهان ز رقيب آمد و با من گفتا * مىخور غم ما و خاك بر لب مى مال
109
فردا منم و سراى سلطان اى دل * غوغا كنم از براى جانان اى دل يا گوى برون برم ز ميدان غمت * يا در سر كار تو كنم جان اى دل
110
هرگز نكنى ياد من اى شمع چگل * نزد من اگر چه هست كارى مشكل دردى كه من از عشق تو دارم بر دل * دل داند و من دانم و من دانم و دل
111
بنگر بچمن جمال فرخندهء گل * گه گريهء ابر بين و گه خندهء گل سرو ار چه بآزادى خود مىنازد * از راستيى كه داشت شد بندهء گل
112
در باغ چو شد باد صبا دايهء گل * بربست مشاطه‌وار پيرايهء گل از سايه به خورشيد اگرت هست امان * خورشيد رخى طلب كن و سايهء گل
113
لب بازمگير يك‌زمان از لب جام * تابستانى كام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شيرين بهمست * اين از لب يار خواه و آن از لب جام
114
مقبول دل خواص و مشهور عوام * خوش لهجه و موزون حركت بدر تمام در خطهء شيراز بنام است و نشان * رودآوريى « 1 » محمد حافظ نام
115
يا رب من اگر گناه بىحد كردم * بر جان جوانى تن خود كردم چون بر كرمت وثوق كلى دارم * برگشتم و توبه كردم و بد كردم
116
جانا چو شبى با تو بروز آوردم * گر بىتو دمى برآورم نامردم از مرگ نترسم پس ازين كآب حيات * از چشمهء نوش آبدارت خوردم
117
در آرزوى بوس و كنارت مردم * وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نكنم دراز ، كوتاه كنم * بازآى كه باز از انتظارت مردم
118
عمرى ز پى مراد ضايع دارم * وز دور فلك چيست كه نافع دارم با هر كه بگفتم كه ترا دوست شدم * شد دشمن من وه كه چه طالع دارم
هامش
( 1 ) رودآور نام قريه‌اى نزديك تويسركان كه گويا اجداد حافظ از آنجا بوده‌اند