تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
99
مردى ز كننده در خيبر پرس * اسرار كرم ز خواجهء قنبر پرس گر طالب فيض حق بصدقى حافظ * سرچشمهء آن ز ساقى كوثر پرس
100
اى شاه جهان بر من درويش ببخش * وى مرهم دل بر جگر ريش ببخش دشمن مگذار زنده و غصه مخور * بر خصم مكن رحمت و بر خويش ببخش
101
چشم تو كه سحر بابلست استادش * يا رب كه فسونها برود از يادش آن گوش كه كرده حلقه در گوش جمال * آويزهء در ز نظم حافظ بادش
102
اى دوست دل از جفاى دشمن دركش * با روى نكو شراب روشن دركش با اهل هنر روى و گريبان بگشاى « 1 » * و ز نااهلان تمام دامن دركش
103
چون ياد كنم ز عمر بىحاصل خويش * وز آمدن و رسيدن منزل خويش بر حال به دو واقعه مشكل خويش * ماتم دارم ولى درون دل خويش
104
اى كرده وداع كنج ويرانهء خويش * بشنو سخن دوست ز ديوانهء خويش در كلبهء ما گر نفسى بنشينى * زنهار مبر ز ياد كاشانهء خويش
105
در گوش دلم گفت سخن‌گويى خوش * كاى يافته خلق حسن از خوئى خوش بر آتش اگر دلت بسوزد چون عود * از تو بدماغى نرسد بويى خوش
106
بگذشت جوانى غير إله عزاك « 2 » * آمد شب پيرى نعم إله مساك « 3 » اى دهر هر آنكه دل به مهر تو نهد * اينست جزاش احسن إله جزاك « 4 »
107
چون جامه ز تن بركشد آن مشكين‌خال * ماهى كه نظير خود ندارد بجمال در سينه دلش ز نازكى بتوان ديد * مانندهء سنگ خاره در آب زلال
هامش
( 1 ) در پژمان و انجوى اين مصرع چنين است : با اهل هنر گوى گريبان بگشاى ( 2 ) خدا دگرگون سازد حالت غمناكى تو را ( 3 ) خدا شبت را نيكو كند ( 4 ) پاداش نيكى بدهد خدا
سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 639 | شمس الدين حافظ