3 -
ماهى چو تو آسمان ندارد * سروى چو تو بوستان ندارد
با روى تو آفتاب ديدم * نيك است و ليكن آن ندارد
از حسن تو چون كنم حكايت * كز هيچ صفت نشان ندارد
حيران شدهام كه هيچ وصفى * در خورد رخت بيان ندارد
مرغى كه سوى تو كرد پرواز * ديگر سر آشيان ندارد
هر دل كه ز جان نداردت دوست * ميدان بيقين كه جان ندارد
از بهر دلم كدام تيرست * كابروى تو در كمان ندارد
چشمت نظرى بما نينداخت * مست است و سر جهان ندارد
منظور شهنشه است و از ناز * پرواى شكستگان ندارد
سلطان زمانه ناصر الدين * شد معتصم « 1 » او بعز و تمكين
4 -
شاهى كه پناه ملك و دين است * در خورد هزار آفرين است
نوباوهء خاندان ملك است * گلدستهء بوستان دين است
هم نسل شهنشه زمان است * هم نقد خليفهء زمين است
آثار و دلايل سعادت * تابنده چو نورش از جبين است
در ملك جهان بفرّ شاهى * انصاف كه كوكب يقين است
در خاتم قدر او نهفته * فيروزهء چرخ در نگين است
تيغش به ميان كفر و اسلام * سديست و ليك آهنين است
آنجا كه كمال رفعت اوست * خورشيد فلك چو خوشه چين است
جايى كه شكوه شوكت اوست * گردون چه بود چه جاى اين است
كلك از كف دست اوست در بار * شمشير ببازويش سزاوار
5 -
اى سايهء رحمت الهى * وى غنچهء باغ پادشاهى
هرگز به شمايل تو سروى * نارسته ز بوستان شاهى
هامش
( 1 ) چنگزننده به دامن كسى ، پناه برنده .