چو سوى عدم گام برداشتند * در اين بقعه جز نام نگذاشتند
چه بندى دل اندر سپنجى سراى * كه چون بگذرى بازماند بجاى
در آن بستن دل ز ديوانگيست * به دو آشنائى ز بيگانگيست
در اين دار ششدر نيابى تو كام * مجال مجال و مقام مقام
برو طى كن اين هفت طومار را * قلم دركش اين هفت پرگار را [ 1 ]
ساقىنامهء 6
بده ساقى آن آب آتش خواص * كزان آب يابم ز آتش خلاص
فريدون صفت كاويانى علم * برافرازم از پشتى جام جم
به آن سقف شش پايهء نه رواق * توان زد بيك جام مى چارطاق « 1 »
قدح در ده اكنون كه ما ، در دهيم * سرت كى دهيم ار بجا سر نهيم
در اين ده گروهى سياوشوشند * كه پيران ده را به آتش كشند
اگر عاقلى خيز و ديوانه شو * مريز آب خود خاك ميخانه شو
دم از دل زنى دردى دردكش * دم گرم خواهى دم سرد كش
پى كاردانان هشيار زن * ره دردنوشان خمّار زن
مشو قيد اين دير خاكى مغاك * كه ناگه دهد هم ببادت چو خاك
ساقىنامهء 7
بده ساقى آن جوهر روح را * دواى دل ريش مجروح را
كه دوران چو جام از كف جم ربود * اگر عالمى باشدش زان چه سود
هامش
[ 1 ] پاورقى ساقىنامهء 5 - دو بيت ما قبل آخر : مجال بفتح ميم بمعنى جولانگاه و ميدان و مجال دومى يعنى فرصت و وقت - مقام بضم ميم يعنى جايگاه و توقفگاه و مقام دوم بفتح ميم يعنى رتبه و منصب و پايه .
( 1 ) خيمه چهار گوشه .