ساقىنامهء 4
بيا ساقى آن باده روحبخش * بده تا نشينم بر پشت رخش
تهمتنصفت رو بميدان كنم * بكام دل آهنگ جولان كنم
بيا ساقى از من برو پيش شاه * بگويش ز من كاى شه جمكلاه
دل بينوايان مسكين بجوى * پس آنگاه جام جهانبين بجوى
بيا ساقى آن جام پر كن ز مى * كه گويم ترا حال كسرى و كى
بمستى توان درّ اسرار سفت * كه در بيخودى راز نتوان نهفت
بيا ساقى آن مى كه شاهى دهد * به پاكى او دل گواهى دهد
به من ده كه تا گردم از عيب پاك * خرامم بعشرت سرا زين مغاك « 1 »
بيا ساقى آن جام چون مهر و ماه * بده تا زنم بر فلك بارگاه
چو شد باغ روحانيان مسكنم * در اينجا چرا تخته « 2 » بند تنم
بيا ساقى آن جام چون سلسبيل * كه دل را بفردوس باشد دليل
بدستم ده و روى دولت ببين * خرابم كن و گنج حكمت ببين
بيا ساقى از بادههاى كهن * بجام پياپى مرا مست كن
چو مستم كنى از مى بيغشت * بمستى بگويم سرودى خوشت
بيا ساقى آن جام ياقوت رنگ * كز آيينه دل برد نقش زنگ
من آنم كه چون جام گيرم بدست * ببينم در آن آينه هر چه هست
بيا ساقى آن جام جم ده مرا * تعلل مكن دمبهدم ده مرا
بمستى در پادشاهى زنم * دم خسروى در گدائى زنم
بيا ساقى آن جام كيخسروى * به من ده كه از غم ضعيفم قوى
غم اين جهان را كزو نيست نفع * بمى مىتوان كرد از خويش دفع
كه حافظ چو مستانه سازد سرود * ز چرخش دهد زهره آواز رود
هامش
( 1 ) گودال ، جاى گود و تاريك
( 2 ) تختهبند يعنى شكستهبندى استخوان كه با تخته و نوار بندند در اينجا غرض اسير و محبوس است .