ساقىنامهء 5
بده ساقيا مى كه تا دم زنيم * قلم بر سر هر دو عالم زنيم
سبكباش و رطل گرانم بده * و گر فاش نتوان نهانم بده
كه اين چرخ و اين انجم آبنوس « 1 » * بسى ياد دارد چو بهرام و طوس
كسى كو زدى طبل بر پشت پيل * زدندش بناكام طبل رحيل « 2 »
جز اين مركز هفت پرگار نيست * جز اين هفت پرگار پركار نيست
تو در خانه ششدرى « 3 » ششدرى « 4 » * گرو مانده تا بنگرى بگذرى
بر ايوان شش طاق خضرا نشين * بمنزلگه جان نشيمن گزين
بده ساقى آن آب آتش فشان * از آن پيش كز ما نيابى نشان
كه در آتش است اين دل روشنم * همانا كه آبى بر آتش زنم
كه فيروز فرخ منوچهرچهر * شنيدم كه در عهد بوذرجمهر
نوشتهست بر جام نوشيروان * كه بفزاى از جام نوشين روان
اگر پور زالى و گر پير زال * بد « 5 » ستان نمانى شوى پايمال
ز من بشنو اى پير آموزگار * مكن تكيه بر گردش روزگار
كه اين منزل درد و جاى غم است * در اين دامگه شادمانى كم است
بده ساقى آن لعل ياقوت رنگ * كه برد از رخ لعل و ياقوت رنگ
روان در ده آن مى چو آبروان * نه آبروان كافتاب عيان
شهانى كه اينجا نشستند شاد * برفتند و از كس نكردند ياد
كدام است جام جم و جم كجاست * سليمان كجا رفت و خاتم كجاست
كه مىداند از فيلسوفان حى * كه جمشيد كى بود و كيكاوس
هامش
( 1 ) آبنوس درختى است عظيم كه در هند و حبشه روئيده و چوبى سياه و سخت و قيمتى دارد
( 2 ) كوچ كردن و رفتن
( 3 ) از شش طرف باز
( 4 ) داراى شش در بسته ، اصطلاح تخته نرد است كه خروج از آن غير ممكن است
( 5 ) دستان يعنى افسانه ، حكايت و تاريخ .