چو بنياد عمرست ناپايدار * بنقد اين نفس را غنيمت شمار
كسى را كه دستت رسد دست گير * كه فردا همان باشدت دستگير
نماندهست پرويز فيروز بخت * كه افكنده چرخش ز فيروزه تخت
شه دادگستر كه ناگه بمرد * نگر اى برادر كه با خود چه برد
تو نيز آنچه كارى همان بدروى * چنان كامدى باز بيرون روى
رهايى نيابد كس از شست خاك * كه بر خاك ننشست از دست خاك
به اين گنبد سبز چندين مناز * كه هم مهرهبازست و هم حقهباز [ 1 ]
ساقىنامهء 8
بده ساقى آن آب افشرده را * بيا زنده ساز اين دل مرده را
كه هر پاره خشتى كه بر منظريست * سر كيقبادى و اسكندريست
هر آن گل كه در گلستانى بود * مه عارض دلستانى بود
هر آن شاخ سروى كه در گلشنيست * قد دلبرى زلف سيمينتنيست
شنيدم كه شوريده اى مىپرست * بخمخانه مىگفت و جامى بدست
كه يابد از اين كرسى زرنشان * بدين سفره بيرون ز دو نان ، دو ، نان
بجز خون شاهان در اين طشت نيست * بجز خاك خوبان در اين دشت نيست
كه هركس در او دور گردون بود * ز گردون درونش پر از خون بود
بده ساقى آن تلخ شيرينگوار * كه شيرين بود باده از دست يار
كه دارا كه داراى آفاق بود * بدارندگى در جهان طاق بود
چو زين دار ششدر برون بر درخت * نبودش بجز گور و تابوت تخت
اگر هوشمندى بيا باده نوش * چو نوشى دمى باده ، آيى به هوش
هامش
[ 1 ] پاورقى ساقىنامهء 7 - قدسى ضمن اضافه نمودن بيت چهارم اين ساقىنامه مىگويد :
« در نسخه موقوفه بر بقعه خواجه رحمة الله عليه اين بيت ديده شد ق » .