بيا ساقى امّا مكن سركشى * كه از خاكى آخر نه از آتشى
قدح پر كن از مى كه مى خوش بود * خصوصا كه صافى و بىغش بود
بيا ساقى آن جام ريحان نسيم * به من ده كه نه زر بماند نه سيم
زرى را كه بىشك تلف در پى است * بمى ده كه درمان دلها مى است
بيا ساقى آن بادهء لعل صاف * بده تا كى اين شيد « 1 » و تزوير و لاف
ز تسبيح و خرقه ملولم مدام * بمى رهن كن هر دو را و السلام
هامش
( 1 ) حيله و مكر و ريا .