ساقىنامهء 3
بيا ساقى آن مى كه حور بهشت * عبير « 1 » ملايك در آن مى سرشت
بده تا بخورى بر آتش كنم * مشام خرد تا ابد خوش كنم
بيا ساقى آن مى كه تيزى كند * بباغ دلم مشكبيزى كند
بده تا بنوشم به ياد كسى * كه هست از غمش در دلم خون بسى
بيا ساقى از مى ندارم گزير * بيك جام باقى مرا دستگير
كه از دور گردون بجان آمدم * روان سوى دير مغان آمدم
بيا ساقى از كنج دير مغان * مشو دور كانجاست گنج روان
ورت شيخ گويد مرو سوى دير * جوابش چه گوئى بگو شببهخير
بيا ساقى آن جام صافى صفت * كه بر جان گشايد در معرفت
بده تا صفاى درون آردم * دمى از كدورت برون آردم
بيا ساقى آن آتش تابناك * كه زردشت مىجويدش زير خاك
به من ده كه در كيش رندان مست * چه دنياپرست و چه آتشپرست
بيا ساقى اكنون كه شد چون بهشت * ز روى تو اين بزم عنبر سرشت
خذ الجام لا تخش فيه الجناح « 2 » * كه در باغ جنت بود مى مباح
بيا ساقى آن جام ياقوتوش * كه بر دل گشايد در وقت خوش
بده وين نصيحت ز من گوش كن * جهان جمله نيش است مى نوش كن
بيا ساقى از بىوفائى عمر * بترس وز مى كن گدائى عمر
كه مى عمر باقى بيفزايدت * درى هر دم از غيب بگشايدت
بيا ساقى از مى طلب كام دل * كه بىمى نديدم من آرام دل
گر از هجر جان تن صبورى كند * دل از مىتواند كه دورى كند
بيا ساقى ايمن چه باشى كه دهر * بر آنست كت خون بريزد بقهر
در اين خون فشان عرصهء رستخيز * تو خون صراحى و ساغر بريز
هامش
( 1 ) داروى خوشبو
( 2 ) بگير جام را و مترس از گناه آن .