بده ساقى آن مى كزو جام جم * زند لاف بينائى اندر عدم
به من ده كه گردم بتأييد جام * چو جم آگه از سرّ عالم تمام
بيا ساقى آن آب آتش نهاد * كه خاك خرد زو برآيد بباد
به من ده كه تا چهره صافى كنم * زمان گذشته تلافى كنم
بيا ساقى اين نكته بشنو زنى * كه يك جرعه مى به ز ديهيم كى
دم از سير اين دير « 1 » ديرينه زن * صلائى به شاهان پيشينه زن
بيا ساقى آن ارغوانى قدح * كه يابد ز فيضش دل و جان فرح
به من ده كه از غم خلاصم دهد * نشان ره بزم خاصم دهد
بيا ساقى آن مى كه جانپرورست * دل خسته را همچو جان در خور است
بده كز جهان خيمه بيرون زنم * سراپرده بالاى گردون زنم
بيا ساقى آن آب انديشهسوز * كه گر شير نوشد بيشهسوز
بده تا روم بر فلك شيرگير * بهم برزنم دام اين گرگ پير
بيا ساقى آن بكر مستور مست * كه اندر خرابات دارد نشست
به من ده كه بدنام خواهم شدن * مريد مى و جام خواهم شدن
بيا ساقى از مى بنه مجلسى * كه دنيا ندارد وفا با كسى
حباب ميت داد ازين نكته ياد * كه چون شد بباد افسر كيقباد
به من ده كه سلطان دل بودهام * كنون دورم از وى كه آلودهام
ساقىنامهء 2
سر فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنهء چشم يار
همىماندم از دور گردون شگفت * ولى نيست به روى مجال گرفت « 2 »
فريب جهان قصهء روشنست * سحر تا چه زايد شب آبستنست
دلا بر جهان دل منه زينهار * كه كس بر سر پل نگيرد قرار
همان منزل است اين جهان خراب * كه ديدست ايوان افراسياب
هامش
( 1 ) معبد رهبان
( 2 ) در تذكره ميخانه - ندانم كرا خاك خواهد گرفت