مغنى بزن آن نوآيين سرود * بگو با حريفان به آواز رود
كه از آسمان مژدهء فرصتست * مرا بر عدو عاقبت نصرتست
مغنى نواى طرب ساز كن * بقول و غزل قصه آغاز كن
كه بار غمم بر زمين دوخت پاى * بضرب اصولم برآور ز جاى
مغنى از اين پرده نقشى برآر * ببين تا چه گفت از درون پردهدار
مغنى ملولم دو تائى بزن * به يكتائى او كه تائى « 1 » بزن
در اين پرده چون عقل را بار نيست * بجز مستى و بيخودى كار نيست
چنان بركش آهنگ خنياگرى « 2 » * كه ناهيد چنگى برقص آورى
مغنى دف و چنگ را ساز ده * به آئين خوش نغمه آواز ده
رهى زن كه صوفى به حالت رود * بمستى وصالش حوالت رود
مغنى بيا با منت جنگ نيست * كفى بر دفى زن گرت چنگ نيست
شنيدم كه چون غم رساند گزند * خروشيدن دف بود سودمند
مغنى كجائى كه وقت گلست * ز بلبل چمنها پر از غلغلست
همان به كه خونم به جوش آورى * دمى چنگ را در خروش آورى
مغنى بيا عود را ساز كن * نوآئين نوائى نو آغاز كن
بيك نغمه درد مرا چاره ساز * دلم نيز چون خرقه صدپاره ساز
مغنى چه باشد كه لطفى كنى * زنى آتشى در دلم افكنى
برون آرى از فكر خود يكدمم * بهم بر زنى خانمان غمم
مغنى كجائى نوائى بزن * بما بينوايان صلائى بزن
چو خواهد شدن عالم از ما تهى * گدائى بسى به ز شاهنشهى
مغنى بگو قول و بردار ساز * كه بيچارگان را توئى چاره ساز
تو بنماى راه عراقم برود * كه بنمايم از ديده من زندهرود
هامش
( 1 ) « تا » « بمعنى » « تار » كه سيم روى ساز باشد . مثل يكتائى و دوتائى
( 2 ) آوازهخوانى و سرودخوانى .