مغنى بيا بشنو و كار بند * ز قول من اين پند داناپسند
چو غم لشكر آرد بيارا ، صفى * ز چنگ و ربابى و ناى و دفى
مغنى تو سرّ مرا محرمى * زمانى به نى زن دم همدمى
بمى دور كن از دلت گر غميست * دمى در نيى دم كه عالم دميست
مغنى كجائى بزن بربطى * بيا ساقيا پر كن از مى بطى « 1 »
كه با هم نشينيم و عيشى كنيم * دمى خوش برآريم و طيشى « 2 » كنيم
مغنى كجائى نوايت كجاست * نواى خوش غمزدايت كجاست
بمستان نويد سرودى فرست * بياران رفته درودى فرست
مغنى ز نظم خوشم يك غزل * به آهنگ چنگ آور اندر عمل
كه تا وجه را كارسازى كنم * برقص آيم و خرقهبازى « 3 » كنم
مغنى ز اشعار من ياد كن * دل پير و برنا از آن شاد كن
كه حافظ چو مستانه سازد سرود * ز چرخش دهد زهره آواز رود [ 1 ]
هامش
( 1 ) بط يعنى ظرف يا جاى شراب كه به شكل مرغابى باشد .
( 2 ) سبك مغزى - جلفى و سبكسارى - بىعقلى - شيطنت .
( 3 ) رقص با خرقه
[ 1 ] پاورقى مغنىنامه - اين مغنىنامه را حافظ در زمان شاه منصور گفته و آرزوى رفتن باصفهان را نموده ، و گويا اين مسافرت هم انجام شده است ، و غزل 50 از حرف ى را در اصفهان سروده است رجوع شود به آن غزل و غزل 5 از حرف ه و غزل دوم از حرف دال - بيت آخر مغنىنامه در پايان ساقىنامه شماره ( 4 ) نيز آورده شده است .