منعم كنى ز عشق وى اى مفتى « 1 » زمان * معذور دارمت كه تو او را نديدهاى
دل بد مدار هان كه رسى هم بروز وصل * شبها چو زهر فرقت جانان چشيدهاى
آن سرزنش كه كرد ترا دوست حافظا * بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهاى
[ 432 مخمور جام عشقم ساقى بده شرابى ]
6 [ 1 ] شماره مسلسل 617
مخمور « 2 » جام عشقم ساقى بده شرابى * پر كن قدح كه بىمى مجلس ندارد آبى « 3 »
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد * مطرب بزن نوائى ساقى بده شرابى
شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت * زين در دگر نراند ما را به هيچ بابى
مخمور آن دو چشمم آخر كم از سؤالى * بيمار آن دو لعلم آخر كم از جوابى
چون آفتاب رويش در ديده مىنگنجد * اى دل چه سود دارد در ديده اضطرابى
در انتظار رويت ما و اميدوارى * در عشوهء « 4 » وصالت ما و خيال و خوابى
دست غرض ميالاى بر كاسهاى كه دانى * انجام كار نبود از وى نصيب آبى
حافظ چه مىنهى دل تو در خيال خوبان * كى تشنه سير گردد از لمعهء « 5 » سرابى
[ 433 اى كه بر ماه از خطت مشكين نقاب انداختى ]
7 شماره مسلسل 618
اى كه بر ماه از خطت مشكين نقاب انداختى * لطف كردى سايهاى بر آفتاب انداختى
تا چه خواهد كرد بر ما آبورنگ عارضت * حاليا نيرنگ نقش خود بر آب انداختى
هامش
( 1 ) فتوىدهنده - حاكم شرع .
( 2 ) خمارآلود و كسالتى كه در اثر نرسيدن مى بعد از مستى به معتاد دست مىدهد
( 3 ) آب نداشتن يعنى رونق نداشتن
( 4 ) ناز و كرشمه و كار پوشيده و غير آشكار
( 5 ) لمعه بمعنى پرتو و روشنى .
[ 1 ] پاورقى غزل 6 - در بعضى نسخ منجمله انجوى مصرع اول بيت چهارم چنين است مخمور آن دو چشمم ساقى كجاست جامى ؟