ازين مزوّجه « 1 » و خرقه نيك در تنگم * بيك كرشمهء صوفى كشم قلندر كن
فضول نفس حكايت بسى كند ساقى * تو كار خود مده از دست و مى بساغر كن
اگر فقيه نصيحت كند كه مى مخوريد * پيالهاى بدهش گو دماغ را تر كن
لب پياله ببوس آنگهى بمستان ده * بدين لطيفه دماغ خرد معنبر كن « 2 »
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال * بيا و خرگه خورشيد را منور كن
پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان * ز كارها كه كنى شعر حافظ از بر كن
[ دلم را شد سر زلف تو مسكن ]
18 * شماره مسلسل 562
دلم را شد سر زلف تو مسكن * بدينسانش فرومگذار و مشكن
و گر دل سركشد چون زلف از خط * بدست آرش ولى در پاى مفكن
چو شمع ار پيشم آيى در شب تار * شود چشمم بديدار تو روشن
بگلزارم چه كار اكنون كه گشتست * جهان بر چشمم از رويت چو گلشن
ز وصف قامتت ننشينم آزاد * همه تن گر زبان باشم چو سوسن
ز مهرت گر بتابم ذرهاى روى * چو خورشيدم فرودآيد ز روزن
كجا بر تنگ شكّر « 3 » دست يابد * گر انديشد مگس از بادبيزن
بدستم نيست چون زلف تو وجهى * كه در پايت فشانم زر به دامن
چو حافظ ماجراى عشقبازى * نمىگويد كسى بر وجه احسن
[ 399 كرشمهاى كن و بازار ساحرى بشكن ]
19 شماره مسلسل 563
كرشمهاى كن و بازار ساحرى بشكن * بغمزه رونق و ناموس سامرى بشكن
هامش
( 1 ) مزوجه نوعى كلاه است كه ميان رويه و آسترش پنبه گذاشته و مىدوختند ، كلاه و تاج صوفيان
( 2 ) در بعضى نسخ اين مصرع اينطور است : « بدين دقيقه دماغ معاشران تر كن »
( 3 ) تنگ شكر بفتح تا يعنى بار شكر كنايه از لب معشوق است