تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
ولايت دل حافظ چو عشق تو بگرفت * خراج كشت غم اى دوست دررسد بحصول

[ 306 اگر بكوى تو باشد مرا مجال وصول ]

9 شماره مسلسل 450
اگر بكوى تو باشد مرا مجال وصول * رسد ز دولت وصل تو كار من باصول قرار برده ز من آن دو سنبل مشكين * خراب كرده مرا آن دو نرگس مكحول « 1 » دل از جواهر مهرت چو صيقلى دارد * بود ز زنگ حوادث هرآينه مصقول « 2 » من شكستهء بدحال زندگى يابم * در آن زمان كه بتيغ غمت شوم مقتول چه جرم كرده‌ام اى جان و دل به حضرت تو * كه طاعت من بيدل نمىشود مقبول چو بر در تو من بينواى بىزر و زور * به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول كجا روم چكنم حال دل كرا گويم ؟ * كه گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول خراب‌تر ز دل من غم تو جاى نيافت * كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول به درد عشق بساز و خموش شو حافظ * رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول

[ 306 هر نكته‌اى كه گفتم در وصف آن شمايل ]

10 شماره مسلسل 451
هر نكته‌اى كه گفتم در وصف آن شمايل * هر كو شنيد گفتا للّه در قايل « 3 » دل داده‌ام به يارى ، شوخى ، كشى ، « 4 » ، نگارى * مرضية السجايا محمودة الخصائل « 5 » تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول * جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل گفتم كه ، كى ببخشى بر جان ناتوانم * گفت ، آن زمان كه نبود جان در ميانه حائل
هامش
( 1 ) سرمه كشيده ( 2 ) در بعضى نسخ اين بيت چنين است :دل چو آينه‌ام را غم تو مصقل شد * از آن هميشه ز زنگ خرد بود مصقولدر هر صورت مصقول يعنى صيقلى و جلا يافته و بالاخره مصرع اول آن در سودى چنين است : چو دل ز جوهر مهر تو صيقلى دارد . ( 3 ) چه خوب گفته است گوينده . ( 4 ) - كش بفتح كاف بمعنى ظريف و خوب . ( 5 ) ستوده رفتار و پسنديده صفات