چون فاى فنا فانى هر دل كه شود از عشق * در عين بقا دائم چون قاف بقا باشد
آن لعبت چينى را تشبيه خط و خالش * با مشك ختا كردن از عين خطا باشد
سختى و جفا سهلست بر جان وفاداران * گر وعدهء وصلش را اميد وفا باشد
با شادى غمهايش هر دل كه نباشد خوش * چون جان و دل حافظ در رنج و عنا باشد
[ 158 من و انكار شراب اين چه حكايت باشد ]
79 [ 1 ] شماره مسلسل 221
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد * غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد
من كه شبها ره تقوى زدهام با دف و چنگ * ناگهان سر بره آرم چه حكايت باشد
زاهد ار راه برندى نبرد معذورست * عشق كاريست كه موقوف « 1 » هدايت باشد
تا بغايت ره ميخانه نمىدانستم * ورنه مستورى ما تا بچه غايت باشد
بندهء پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پير ما هر چه كند عين رعايت « 2 » باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نياز * تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد
دوش ازين غصه نخفتم كه فقيهى « 3 » مىگفت * حافظ ار باده خورد جاى شكايت باشد
هامش
( 1 ) بسته ، مربوط
( 2 ) ولايت و عنايت هم گفتهاند
( 3 ) در بعضى نسخ رفيقى ذكر شده بسته به سليقه خواننده است .
[ 1 ] پاورقى غزل 79 - ( نقل از حافظ شيرين سخن ) : خواجه برهان الدين وزير امير مبارز الدين كه با خواجه رابطه انس و الفت داشته و در روزگار سخت ، امير مبارز يگانه دستگير آن بزرگوار بود و خواجه نيز او را در اشعار خود به خوبى مىستود ظاهرا از بينوائى و ناراحتى خواجه متأثر شده و او را در نزد خود خوانده در كنف حمايت خويش جاى داد و اندك اندك به ترك شيوهء رندى و بىباكى دعوتش نموده و به اميد اينكه امير محمد را با او بر سر مهر آورد از حضرتش توبه و زهد يا لااقل تظاهر بزهد و عبادت را تقاضا كرد ولى خواجه در پاسخ فرمود :
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد . . . . الى آخر غزل بالاخره در اثر اصرار و الحاح آن وزير نيكوضمير كه قصد التيام رابطه شاه و خواجهرا داشت گفت : نمىكند دل ما ميل زهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فرّ دولت او( غزل يك از حرف واو ) .
ولى به زودى از وعده خود پشيمان شده و باز خنده زنان مىگويد : من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم . ( غزل 44 از حرف ميم ) .