صوفى بشوى رنگ دل خود به آب مى * كز شستوشوى خرقهء غفران « 1 » نمىرسد
حافظ صبور باش كه در راه عاشقى * هركس كه جان نداد به جانان نمىرسد [ 1 ]
[ 157 هر كه را با سر زلفت سر سودا باشد ]
77 شماره مسلسل 219
هر كه را با سر زلفت سر سودا « 2 » باشد * پاى از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
در قيامت كه سر از خاك لحد برگيرم « 3 » * داغ سوداى توام سرّ سويدا « 4 » باشد
ظل ممدود « 5 » خم زلف توام بر سر باد * كاندرين سايه قرار دل شيدا باشد
چون دل من دمى از پرده برون آى درآى * كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
تا كى اى در گرانمايه روا خواهى داشت « 6 » * كز غمت ديدهء مردم همه دريا باشد
از بن هر مژهام آب روانست بيا * اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد
چشمت از ناز بحافظ نكند ميل آرى * سر گرانى صفت نرگس شهلا « 7 » باشد [ 2 ]
[ سوداى سر زلفش تا در سر ما باشد ]
78 * شماره مسلسل 220
سوداى سر زلفش تا در سر ما باشد * گر عاشق سودائى باشيم روا باشد
بىپشتى روى او پشت من غمديده * چون زلف دوتاى او پيوسته دو تا باشد
دارم بهوسناكى خاطر به هواى او * در طبع هوسناكان البته هوا باشد
هامش
( 1 ) غفران يعنى آمرزش و آمرزيدن .
( 2 ) معامله ، عشق و علاقه
( 3 ) در پژمان و سودى اين مصرع چنين است :
« من چو از خاك لحد لالهصفت برخيزم »
( 4 ) سويدا يعنى دانه سياه ، دانه دل ، دانه سياه دل ، تكه خون سياه در قلب
( 5 ) سايه مدام و هميشگى
( 6 ) در پژمان اين مصرع چنين است « تو خود اى گوهر يكدانه كجائى آخر » و در سودى اين بيت چنين است :تو خود اى گوهر يكدانه كجائى آخر * كز خيال تو مرا ديده چو دريا باشد( 7 ) رعنا .
[ 1 ] پاورقى غزل 76 - آقاى انجوى در اصالت اين غزل شكى ندارند .
[ 2 ] پاورقى غزل 77 - اين غزل در يكتائى هست ولى از حافظ نمىداند در سودى و قدسى ديده نشد .