لب لعل و خط مشكين كه آنش هست و اينش هست « 1 » * بنازم دلبر خود را كه حسنش اين و آن دارد
اگر گويد نمىخواهم چو حافظ بندهء مفلس * بگوئيدش كه سلطانى گدائى رهنشين دارد
[ دلم بىجمالت صفائى ندارد ]
30 * شماره مسلسل 172
دلم بىجمالت صفائى ندارد * چو بيگانهاى كاشنائى ندارد
متاع دل پاك عشاق مسكين * ببازار حسنش بهائى ندارد
دلا جام و ساقىّ گلرخ طلب كن * كه چون گل زمانه بقائى ندارد
اگرچه دلم رفت ليكن غمش نيست * بجز آن خم زلف جائى ندارد
ازين سينه تنگ ترسم كه تيرش * رود جايى آنگه دوائى ندارد
همه چيز دارد دلارام ليكن * دريغا كه با ما وفائى ندارد
چو ماهست روشن كه بىمهر رويت * دل و جان حافظ صفائى ندارد
[ 122 هر آنكه جانب اهل وفا نگهدارد ]
31 شماره مسلسل 173
هر آنكه جانب اهل وفا نگهدارد * خداش در همه حال از بلا نگهدارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند * نگاه دار سر رشته تا نگهدارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست * كه آشنا سخن آشنا نگهدارد
سر و زر و دل و جانم فداى آن محبوب * كه حق صحبت مهر و وفا نگهدارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى * فرشتهات به دو دست دعا نگهدارد
نگه نداشت دل مرا و جاى رنجش نيست * ز دست بنده چه خيزد خدا نگهدارد
هامش
( 1 ) در سودى نوشته شده است : آتش هست و اينش هست . و در اغلب نسخ نوشتهاند : آتش هست و اينش نيست . اما به عقيده من حق با سودى است و صحيح همان است زيرا مقصود از « آن » لب لعل و « اين » خط مشگين مىباشد كه « دلبر » هر دوى آنها را داراست . فقط بايستى متوجه بود كه غرض از كه يعنى كى و چه كس است و بالاخره مصرع اول را به صورت سؤال بايستى خواند .