ديدهام آن چشم دلسيه « 1 » كه تو دارى * جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
اى شه خوبان بعاشقان نظرى كن * هيچ شهى چون تو اين سپاه ندارد
نى من تنها كشم تطاول « 2 » زلفت * كيست كه او داغ اين سياه ندارد
شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشگفت * چشم دريده ادب نگاه ندارد
رطل « 3 » گرانم ده اى مريد خرابات * شادى شيخى كه خانقاه ندارد
گو برو آستين به خون جگر شوى * هر كه در اين آستانه راه ندارد
تا چه كند با رخ تو دود دل من * آينه دانى كه تاب آه ندارد
خون خور و خامش نشين كه آن دل نازك * طاقت فرياد دادخواه ندارد
گوشهء ابروى تست منزل جانم * خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد
حافظ اگر سجدهء تو كرد مكن عيب * كافر عشق « 4 » اى صنم گناه ندارد [ 1 ]
[ 121 هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد ]
29 شماره مسلسل 171
هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد * سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
جناب « 5 » عشق را درگه بسى بالاتر از عقلست * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و فقيران را * كه صدر مسند عزت فقير رهنشين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر مهر سليمانست * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
چو بر روى زمين باشى توانائى غنيمت دان * كه دوران ناتوانيها بسى زير زمين دارد
بلا گردان جان و دل دعاى مستمندانست * كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان * كه صد جمشيد و كيخسرو و غلام كمترين دارد
هامش
( 1 ) به دو معنى ، ظالم و مردمك سياه چشم
( 2 ) سركشى و گردنكشى - تعدى و دست درازى
( 3 ) پيمانه و جام شراب لبالب
( 4 ) كافر عشق يعنى پنهان و مكتومكننده عشق .
( 5 ) بمعنى پاشنه و آستانه در
[ 1 ] پاورقى غزل 28 - گويند بيت دوم اين غزل از كمال خجندى است .