ز جيب « 1 » خرقهء حافظ چه طرف بتوان بست * كه ما صمد « 2 » طلبيديم و او صنم « 3 » دارد [ 1 ]
[ 120 بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد ]
26 شماره مسلسل 168
بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد * بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب * حيات جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
چو عاشق مىشدم گفتم كه بر دم گوهر مقصود * ندانستم كه اين دريا ، چه موج بيكران دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل * كه بر گل اعتمادى نيست گر حسن جوان دارد
خدا را داد من بستان از او اى شحنهء مجلس * كه مى با ديگران خوردست و با من سرگردان دارد
چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق * بغمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن دارى * كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه افتادست در اين ره كه هر سلطان معنى را * درين درگاه مىبينم كه سر بر آستان دارد
بفتراك « 4 » ار همىبندى خدا را زود صيدم كن * كه آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سر و قد دلجويت مكن محروم چشمم را * بدين سرچشمهاش بنشان كه خوش آبروان دارد
ز چشمش جان نشايد برد كز هر سو همىبينم * كمين از گوشهاى كردست و تير اندر كمان دارد
هامش
( 1 ) جيب يعنى گريبان و يقه و جيب لباس
( 2 ) صمد يعنى بىنياز و پاينده و از صفات خداست .
( 3 ) صنم يعنى بت .
( 4 ) فتراك يعنى ترك بند اسب كه تسمه يا چرم يا طنابى است كه چيزى را بهوسيله آن به ترك اسب بندند .
[ 1 ] تفأل - : گويند روزى شاه طهماسب صفوى با انگشترى خود كه مورد علاقهاش بود بازى مىكرد كه ناگهان از دستش افتاد و مفقود شد و هر چه تجسس كردند نيافتندش . از سفينه خواجه كه در آنجا حاضر بود تفأل زدند و اين غزل آمد ( 25 ) ، شاه با كمال تعجب دست به زانو زد و ناگهان دستش به انگشترى كه در چين قبايش افتاده بود برخورد و انگشترى را يافت .