بيفشان جرعهاى بر خاك و حال اهل شوكت بين * كه از جمشيد و كيخسرو هزاران داستان دارد
چه عذر از بخت بد گويم كه آن عيّار شهرآشوب * بتلخى كشت حافظ را و شكّر در دهان دارد
[ 126 جان بىجمال جانان ميل جهان ندارد ]
27 [ 1 ] شماره مسلسل 169
جان بىجمال جانان ميل جهان ندارد * هركس كه اين ندارد حقّا كه آن ندارد
با هيچكس نشانى زان دلستان نديدم * يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمى درين ره صد بحر آتشينست * دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن * اى ساروان فروكش كاين ره كران ندارد
چنگ خميده قامت مىخواندت بعشرت * بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
گر خود رقيب شمعست اسرار ازو بپوشان * كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد
ذوقى چنان ندارد بىدوست زندگانى * بىدوست زندگانى ذوقى چنان ندارد
احوال گنج قارون كايام داد بر باد * با غنچه بازگوئيد تا زر نهان ندارد
آن را كه خواندى استاد گر بنگرى بتحقيق * صنعتگريست اما طبع روان ندارد
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز * مستست و در حق او كس اين گمان ندارد « 1 »
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ * زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد
[ 127 روشنى طلعت تو ماه ندارد ]
28 شماره مسلسل 170
روشنى طلعت تو ماه ندارد * پيش تو گل رونق گياه ندارد
جانب دلها نگاهدار كه سلطان * ملك نگيرد اگر سپاه ندارد
هامش
( 1 ) « رندى » را بهتر از اين نمىتوان معنى و بيان كرد و شرح داد كه حافظ خود گفته است .
[ 1 ] پاورقى غزل 27 - دكتر غنى معتقد است كه اين غزل را حافظ در زمان امير مبارز الدين سروده و از ذكر محتسب مقصودش اوست و غرض از « شاه » كه در مصرع آخر مىباشد « شاه شجاع » است .