[ سرّ سوداى تو اندر سر ما مىگردد ]
20 * شماره مسلسل 162
سرّ سوداى تو اندر سر ما مىگردد * تو ببين در سر شوريده چها مىگردد
هر كه دل در خم چوگان سر زلف تو بست * لاجرم « 1 » گوى صفت بىسر و پا مىگردد
گرچه بيداد و جفا مىكند آن دلبر ما * همچنان در پى او دل بوفا مىگردد
از جفاى فلك و غصه دوران صد بار * بر تنم پيرهن صبر قبا مىگردد « 2 »
در نحيفى و نزارى تن بيچارهء من * چون هلاليست كه انگشت نما مىگردد
بلبل طبع من از فرقت گلزار رخش * ديرگاهيست كه بىبرگ و نوا مىگردد
بهوادارى آن سر و قد لالهعذار * بسى آشفته و سرگشته چو ما مىگردد
چند گويم مرو اى دل ز پى نفس و هوا * كاين هوائيست كه در عين خطا مىگردد
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم * دردمندست و به اميد دوا مىگردد
[ 116 كسى كه حسن خط دوست در نظر دارد ]
21 شماره مسلسل 163
كسى كه حسن خط دوست در نظر دارد * محققست كه او حاصل بصر دارد
چو خامه بر خط فرمان او سر طاعت * نهادهايم مگر او بتيغ بردارد
كسى بوصل تو چون شمع يافت پروانه * كه زير تيغ تو هر دم سرى دگر دارد
بپاىبوس تو دست كسى رسيد كه او * چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشك « 3 » ملولم بيار بادهء ناب * كه بوى باده دما غم مدام تر دارد
بزد رقيب تو روزى به سينهام تيرى * ز بسكه تير غمت سينه بىسپر دارد
كسى كه از ره تقوى قدم برون ننهاد * بعزم ميكده اكنون سر سفر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا * دمى ز وسوسهء عقل بىخبر دارد
دل شكستهء حافظ به خاك خواهد برد * چو لاله داغ هوائى كه بر جگر دارد
هامش
( 1 ) ناگزير و لاعلاج
( 2 ) « پيرهن قبا گرديدن » يعنى « چاك شدن پيرهن » .
( 3 ) زهد بدون معرفت و بصيرت .