بنوش باده صافى بنالهء دف و چنگ * كه بستهاند بر ابريشم طرب دل شاد
ز دست اگر ننهم جام مى مكن عيبم * كه پاكتر به ازينم حريف دست نداد
رسيد در غم عشقش بحافظ آنچه رسيد * كه چشم زخم زمانه بعاشقان مرساد
[ گر زلف پريشانت در دست صبا افتد ]
18 * شماره مسلسل 160
گر زلف پريشانت در دست صبا افتد * هرجا كه دلى باشد در دام بلا افتد
ما كشتى صبر خود در بحر غم افكنديم * تا آخر از اين طوفان هر تخته كجا افتد
هركس بتمنائى فال از رخ او گيرند * بر تخته فيروزى تا قرعه كرا افتد
گر زلف سياهت را من مشك خطا گفتم * در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد
آخر چه زيان افتد سلطان ممالك را * كو را نظرى روزى بر حال گدا افتد
آن باده كه دلها را از غم دهد آزادى * پرخون جگر گردد چون دور بما افتد
احوال دل حافظ از دست غم هجران * چون عاشق سرگردان كز دوست جدا افتد
[ 114 هماى اوج سعادت به دام ما افتد ]
19 شماره مسلسل 161
هماى اوج سعادت به دام ما افتد * اگر ترا گذرى بر مقام ما افتد
حبابوار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روى تو عكسى بجام ما افتد
ببارگاه تو چون باد را نباشد راه * كى اتفاق مجال پيام ما افتد
چو جان فداى لبت شد خيال مىبستم * كه قطرهاى ز زلالش « 1 » بكام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز * كزين شكار فراوان به دام ما افتد
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست * كى التفات جواب سلام ما افتد
بنا اميدى ازين در مرو بزن فالى * بود كه قرعهء دولت بنام ما افتد
شبى كه ماه مراد از افق طلوع كند * بود كه پرتو نورى به بام ما افتد
ز خاك كوى تو هرگه كه دم زند حافظ * نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
هامش
( 1 ) مقصود از زلال لب - آب صاف و گواراست .