من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم * كه عنان دل شيدا به كف شيرين داد
گنج زر گر نبود كنج قناعت باقيست * آنكه آن داد به شاهان بگدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن * هر كه پيوست به دو عمر خودش كابين « 1 » داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوى * خاصه اكنون كه صبا مژده فروردين داد
در كف غصهء دوران دل حافظ خون شد * از فراق رخت اى خواجه قوام الدين ، داد « 2 »
[ 113 بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد ]
15 شماره مسلسل 157
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد * كه تاب من بجهان طرّه فلانى داد
دلم خزانهء اسرار بود و دست قضا * درش ببست و كليدش بدلستانى داد
شكستهوار بدرگاهت آمدم كه طبيب * بموميائى لطف توام نشانى داد
برو معالجهء خود كن اى نصيحت گوى * شراب و شاهد و ساقى كرا زيانى داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش * كه دست داد دهش داد ناتوانى داد
گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت * دريغ عاشق مسكين من چه جانى داد « 3 »
خزينهء دل حافظ ز گوهر اسرار * بيمن عشق تو سرمايهء جهانى داد
[ مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد ]
16 * شماره مسلسل 158
مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد * آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
هامش
( 1 ) كاوين هم گفتهاند يعنى مهريه و شير بهاء
( 2 ) غرض قوام الدين محمد صاحب عيار است كه از درباريان شاه شجاع بود و در سال 764 بدستور او كشته شد ، ولى باعتبار بيشتر بايستى اين قوام الدين حسن وزير شاه ابو اسحاق باشد كه در سال 754 فوت نموده ، و در هر صورت « داد » بمعنى دادخواهى است .
اللّه اعلم .
( 3 ) در بعضى نسخ « حافظ » در مصرع دوم اين بيت جانشين « عاشق » شده و مقطع غزل را تشكيل و مقطع متن ساقط است .