تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم * كه عنان دل شيدا به كف شيرين داد گنج زر گر نبود كنج قناعت باقيست * آنكه آن داد به شاهان بگدايان اين داد خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن * هر كه پيوست به دو عمر خودش كابين « 1 » داد بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوى * خاصه اكنون كه صبا مژده فروردين داد در كف غصهء دوران دل حافظ خون شد * از فراق رخت اى خواجه قوام الدين ، داد « 2 »

[ 113 بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد ]

15 شماره مسلسل 157
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد * كه تاب من بجهان طرّه فلانى داد دلم خزانهء اسرار بود و دست قضا * درش ببست و كليدش بدلستانى داد شكسته‌وار بدرگاهت آمدم كه طبيب * بموميائى لطف توام نشانى داد برو معالجهء خود كن اى نصيحت گوى * شراب و شاهد و ساقى كرا زيانى داد تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش * كه دست داد دهش داد ناتوانى داد گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت * دريغ عاشق مسكين من چه جانى داد « 3 » خزينهء دل حافظ ز گوهر اسرار * بيمن عشق تو سرمايهء جهانى داد

[ مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد ]

16 * شماره مسلسل 158
مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد * آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد
هامش
( 1 ) كاوين هم گفته‌اند يعنى مهريه و شير بهاء ( 2 ) غرض قوام الدين محمد صاحب عيار است كه از درباريان شاه شجاع بود و در سال 764 بدستور او كشته شد ، ولى باعتبار بيشتر بايستى اين قوام الدين حسن وزير شاه ابو اسحاق باشد كه در سال 754 فوت نموده ، و در هر صورت « داد » بمعنى دادخواهى است . اللّه اعلم . ( 3 ) در بعضى نسخ « حافظ » در مصرع دوم اين بيت جانشين « عاشق » شده و مقطع غزل را تشكيل و مقطع متن ساقط است .