[ 58 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ]
56 شماره مسلسل 82
سر ارادت « 1 » ما و آستان حضرت دوست * كه هر چه بر سر ما مىرود ارادت « 2 » اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر * نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
نثار روى تو هر برگ گل كه در چمنست * فداى قد تو هر سرو بن كه بر لب جوست
مگر تو شانه زدى زلف عنبرافشان را * كه باد غاليهسا « 3 » گشت و خاك عنبر بوست
رخ تو در نظر آمد مراد خواهم يافت * چرا كه حال نكو در قفاى فال نكوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد * كه چون شكنج « 4 » ورقهاى غنچه تو بر توست
نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس * بسا سرا كه درين كارخانه خاك سبوست « 5 »
زبان ناطقه در وصف شوق ما ، لالست * چه جاى كلك بريده زبان بيهدهگوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش طلبست * كه داغدار ازل همچو لالهء خودروست
[ حديث سرو كه گويد بپيش قامت دوست ]
57 شماره مسلسل 83
حديث سرو كه گويد بپيش قامت دوست * كه سربلندى سرو سهى ز قامت اوست
بسرو نسبت قدّش نمىكنم ز آن رو * كه سرو اگر چه بلندست قامتش خودروست
خيال قامت سروش مقيم ديدهء ماست * از آنكه سرو سهى را مقام بر لب جوست
صبا ز زلف و خط و خال او حديثى چند * بمشگ گفت از آنست كاينچنين خوشبوست
فراز بدر منيرش خطيست ليكن كس * نداند آنكه هلالست يا خم ابروست
هزار جان گرامى فداى آنكه سرش * فتاده در خم چوگان زلف او چون گوست
تو از دهانش طلب كام دل اگر جوئى * چو حافظ از پى چشمش مرو كه عربده جوست
هامش
( 1 ) بمعنى بندگى
( 2 ) بمعنى اراده و تصميم
( 3 ) بوى خوش
( 4 ) پيچ و تاب و چين زلف
( 5 ) در بعضى نسخ بجاى خاك سبو ، سنگ و سبوست ذكر شده و به همان معنى است كه در غزلى ديگر به شماره 61 ت بمطلع : دلم ملال گرفت از جهان و هر چه در اوست ، آمده ولى چون خاك سبو هم زياد بىمعنى نيست مىتوان قبول كرد .