[ 62 مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست ]
60 شماره مسلسل 86
مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست * تا كنم جان از سر رغبت فداى نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس * طوطى طبعم ز شوق شكّر و بادام « 1 » دوست
زلف او دامست و خالش دانهء آن دام و من * بر اميد دانهاى افتادم اندر دام دوست
سر ز مستى برنگيرد تا بصبح روز حشر * هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمّهاى از شرح شوق خود از آنك * درد سر باشد نمودن بيش از اين ابرام « 2 » دوست
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق * ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا « 3 » * خاك راهى كان مشرف « 4 » گردد از اقدام دوست
حافظا با درد او مىسوز و بىدرمان بساز * زانكه درمانى ندارد درد بىآرام دوست
[ دلم ملال گرفت از جهان و هر چه دروست ]
61 * [ 1 ] شماره مسلسل 87
دلم ملال گرفت از جهان و هر چه دروست * درون خاطر من كس نگنجد الا دوست
اگر ز گلشن وصلت بما رسد بوئى * دلم چو غنچه ز شادى نگنجد اندر پوست
نصيحت من ديوانه در طريقت عشق * همان حكايت ديوانهاى سنگ و سبوست « 5 »
هامش
( 1 ) از « شكر و بادام » منظور لب و چشم مىباشد
( 2 ) اصرار كردن ، بستوه آوردن و ملول كردن
( 3 ) سرمه يا سنگ سرمه
( 4 ) بزرگى داد شده .
( 5 ) حكايت ديوانه : حميد الدين بلخى براى انورى بهوسيله ديوانهاى مجذوب بنام حسين يك كوزه شيره اعلا مىفرستد ، اما ديوانه بىپروا در راه كوزه را به سنگى مىزند و مىشكند ولى دسته و گردن كوزه در دستش مىماند كه آنها را به اضافه نامه به انورى مىرساند ، انورى مطالبه شيره مىكند ديوانه جواب مىدهد « سنگ كوچكى كوزه را از دستم ربود » انورى مىگويد پس دسته و گردن كوزه را چرا آوردى ؟ ديوانه جواب مىدهد « براى اينكه حرف مرا باور كنى » .
[ 1 ] پاورقى غزل 61 - از ملحقات خلخالى ، و در قدسى و در سودى هست و يكتائى از حافظ نمىداند ولى نمىگويد از كيست .