تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فلسفية ( الرسائل الفلسفية ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
آن زمان كه پيش از آن بوده است كه خدايتعالى مر اين عالم را بيافريد گذشته باشد ، وآخر آن زمان كه خداى تعالى اندر أو بىعالم بود آن ساعت بوده باشد كه خدايتعالى مر اين عالم را اندر أو بيافريد . وچون مر آن زمان را آخر بود لازم آيد كه مر زمان خدايتعالى را اوّلى باشد تا بآخر رسد . وآنچه مر زمان أو را اوّل وآخر باشد أو محدث باشد « 7 » پس درست كرديم كه آنكس كه مر زمان را جوهر گويد مر خداى را محدث گفته باشد . وهمه تحيّر « 8 » مر محمد زكريا را كه چندان سخن ملحدانه « 9 » گفته است وبآخر مذهب توقف را اختيار كرد است ، گفتست اندر آنچه همى ندانم از كارها توقف كردم وخداى - مرا بدين توقف عقوبت نكند ، بدين سبب بود است كه زمان را جوهري قديم تصور كرد است وگذرنده . . . وعيب اندر اين طريقت آن است كه گفته است زمان جوهري گذرنده است ، از بهر آنكه اگر چنين باشد چنانكه گفتيم آن زمان كه پيش از آفرينش عالم بوده است بر عالم گذشته باشد وآخر آن زمان « 16 » اگرچه دراز بوده است اوّل آفريدن اين عالم باشد . وآنچه مر
هامش
( 8 ) وهمه تحير محمد زكرياء كه ك - ( 9 ) ملحدان : سقط ك - ( 16 ) زمان واكرجه ك ( 7 ) الترجمة فقد أثبتنا أن من قال انّ الزمان جوهر يجب أن يقول انّ اللّه محدث . وكل الحيرة التي وقع فيها محمد بن زكرياء - وهو الذي قال بمثل هذا المقدار من كلام الملحدين ، ثم اختار في آخر الأمر مذهب التوقف ، قال : إني أتوقف من الأمور التي لا أعرفها وإن اللّه لا يعاقبني على هذا التوقف - فسببها أنه تصور أنّ الزمان جوهر قديم يجرى