است حال أو گردنده نيست وآنچه حال أو گردنده نيست زمان بر أو گذرنده نيست ، چه اگر زمان بر أو گذرنده بودى حال أو نيز بگشتى چنانكه حال جسم گشت كه زمان بر أو گذرنده بود . . .
اگر زمان جوهري بسيط باشد محال باشد كه مر أو را جزوها باشد از بهر آنكه متجزّى مركب باشد نه بسيط . واگر زمان جوهر باشد محال باشد كه ناچيز همى شود چنانكه زمان گذشته ناچيز شده است وجوهر ناچيز شونده نباشد . . .
گوئيم كه اندر اين تصوّر كردن مر زمان را جوهري قديم گذرنده جز تصوّر « 9 » « 10 » محال وخطاى عظيم وزيانى بزرگ نيست . اما اين تصوّر - محال بدان است وبدان روى است كه اگر زمان جوهريست وآنچه از أو گذشته است ناچيز « 11 » شد است وآنچه نيامد است موجود نيست پس از أو جز آن يك جزو كه مر أو را اكنون گويند وآن پديد آينده است وناچيز شونده « 13 » چيزى ظاهر نيست . وپديد آينده محدث باشد ومحدث قديم نباشد . وآنچه از أو هيچ جزوى ثابت وقايم بذات نباشد وعدمپذير باشد أو جوهر نباشد
اما خطاى عظيم وزيانى بزرگ اندر اين تصوّر بدان رويست كه هركه « 17 » مر زمان را نداند كه چيست بحقيقت آنكس تصوّر كند كه خدايتعالى را حدّ وزمان « 18 » است وزمان بر أو گذرنده است . وبدين تصوّر آنكس مر خداى را محدث تصوّر كرده باشد ، از بهر آنكه معلوم است هم مر حكماى « 20 » دين را وهم مر حكماى فلسفهء الهى را ببرهانهاى عقلي كه عالم جسمي محدث است . وچون زمان جوهر گذرنده باشد
هامش
( 9 - 10 ) جون تصور محال وخطاى عظيم وزيانى بزرك است اندرين تصور خيرى نيست بدان روى كه اكر زمان ك -
( 11 ) باخيز شد ب -
( 13 ) وباخيز شونده ب -
( 17 ) هركه مر آن زيان را نداند ك -
( 18 ) درجه وزمان است ك -
( 20 ) وهم مر حكماى علم الهى ك