در تحقيق مكان
واكنون گوئيم كه آن جزو نامتجزّى كه أو بنزديك اين مرد هيولى است باقرار اين مرد عظمى دارد ، وآنچه مر أو را عظمى باشد مكانگير باشد ( و ) مكان نباشد بلكه مكان از أو تهى شونده باشد ومكان ديگر از أو پر شونده باشد .
پس اگر عظم « 5 » آن جزو خود مكان اوست وآن جزو چيزى نيست مگر عظمى بي جزو واجب آيد كه آن جزو خود مكاني باشد نه مكانگيرى « 6 » ، واين متناقض باشد مگر گويد كه آن جزو نامتجزّى را بدو مكان حاجتست يكى آنكه ذات أو اندر آن است وآن مكان هرگز از أو خالى نشود وديگر آنكه بگرد آن جزو اندر آمده است ، ومحال است قول آنكس - كه گويد بل جزو را بدو مكان حاجتست
ونيز گوئيم كه اگر أجسام عالم چيزى نيستند مگر اجزاى هيولى با جوهر خلا آميخته روا نباشد كه جسمي مر جسمي را ضدّ باشد چنانكه آب وآتش هستند ضدّان ، از بهر آنكه بدعوى اين مرد اندر جوهر آتش كه أو روشن وسبك است جوهر خلا بيشتر از آن است كه اندر جوهر آبست ، واندر جوهر آب اجزاى هيولى بيشتر از آن است كه اندر جوهر آتش است . پس اينچنان باشد كه همى گويد اندر جوهر آتش جاى تهيست بىجاىگير وجوهر آب جاىگير است . وشكى نيست اندر آنكه جاى مر جاىگير را موافقست نه مخالف . پس واجب آمدى كه چون مر آب را بآتش بر ريختندى آتش مر آب را بخويشتن اندر كشيدى چنانكه خلا مر جسم را همى بخويشتن اندر كشد . وچون حال ظاهر بميان اين دو جوهر بخلاف اين است كه حكم اين مرد بر آن است ظاهر شد كه آنچه أو گفته است هذيانى بىبرهان است چون طبايع أجسام مر أو را منكرست .
وقولي كه أعيان عالم مر أو را منكر شوند دروغ باشد
هامش
( 5 ) عظم آن جزو جزو مكان ب -
( 6 ) على هامش ك : يعنى مكان مكانكير باشد ومكان مكان نخواهد بل متمكن مكان خواهد ومكان مكانكير بودن تناقض است -
( 15 ) على هامش ك : يعنى در اجزاى آب كه جوهر هيولى بيش از خلاست اجزائى باشد جاى طلب ودر اجزاى آتش كه اجزاى خلا بيشتر باشد جاى باشد تهى بىجايكير