تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فلسفية ( الرسائل الفلسفية ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
از بهر آنكه هركه مر أو را اندك مايهء عقل است داند كه مر محال را سوى عجز وامتناع نسبتي نيست بر صانع حكيم . واين قوليست مانند قول آنكه گويد خداى عاجز است از نرم كردن مر آهن را بآب ، وما دانيم كه اين قولي محال است . واگر بودش ممتنع ( بودى ) روا بودى امتناع خود واجب بودى 3 « 5 » نه امتناع ، واگر چنين بودى آنگاه محال ممكن بودى ممكن محال بودى . وقول آنكس كه بدانچه نبيند كه اندر چيزى از چيزها جسمي پديد آيد به ابداع نه از چيزى دليل گيرد بر تعذر ابداع وعجز صانع حكيم چون قول آنكس باشد كه بر عجز خدا از نرم شدن آهن بآب دليل گيرد بدانچه هرگز نديد كه خداى مر آهن را بآب نرم كرد بىهيچ تفاوتى . واين هردو محال است ومر محال را بنا بودن « 10 » بر عجز قدرت أو از آن دليل نشايد گرفتن كه جهل باشد . وهمچنان كه نرم كردن آهن بآب محال است « 12 » اندر اين عالم به ابداع نيز جسمي پديد آوردن محال است . وليكن مر اين راه باريك را آن بيند كه خدايتعالى بنور دين حق دل أو را روشن كرده باشد
وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
« 14 » پس گوئيم اندر برهان اين قول كه معلوم است أهل خرد را كه اين عالم جسم « 16 » است بكليت خويش كه اندر أو هيچ مكاني خالى نيست وتا جزوى از اين أجسام از مكان خويش « 17 » نرود جزوى ديگر جاى أو نگيرد . نبينى كه چون كوزه تنگ سر را بآب فروبرى هوا بتدريج از أو همى برآيد وآب بدو همى فروشود تا چون همه هوا از أو برآيد پر آب شود ، وآن هوا كز كوزه برآيد بجاى آن آب همى بايستد كز حوض يا دريا بآن كوزه فروشود . و - اگر مر سنگى را از آب بهوا برآرى آن سنگ اندر هوا بدان سبب جاى يابد كه آب به بركشيدن آن سنگ
هامش
( 5 ) واجب بودى بامتناع ك - ( 10 ) برنا بودن ك - ( 12 ) محال باشد ك - ( 14 ) سورة 24 : 40 - ( 16 ) جسمي است ك - ( 17 ) از جاى خويش ك