طبيعي بازگشت واجب آمد بحكم اين فيلسوف كه لذت يا فتى وليكن رنجه گشت . از اين ظاهرتر ردى ودرستتر نقضي چگونه باشد كه ما بر اين فيلسوف كرديم ؟
وهم اين است حال سخن اندر حال شنوندهء آواز خوش وسخن موزون كه چون مر آن را بشنود واز طبيعت بيرون شود لذت يابد « 6 » ، وچون آن را گم كند يا بر عقب آن بانگ خر يا بانگ ستور شنود همى بطبيعت بازگردد وليكن رنجه شود
ونيز گوئيم كه قول اين مرد بدانچه - گفت چون كسى آواز باريك بسيار بشنود هرچند كز آن لذت يافته باشد چون پس از آن آواز سطبر بشنود از آن نيز لذت يابد ، همى نقض كند مر آن مقدمه را كه گفت لذت نباشد مگر بباز آمدن بحال طبيعي پس از بيرون شدن از آن ، از بهر آنكه حال طبيعي شنونده آن است كه هيچ آواز نشنود البتة نه باريك ونه سطبر ، همچنان كه حال طبيعي بساونده است كه نه سرما يابد ونه گرما ونه درشت بساود ونه نرم .
وچون شنونده مر آواز باريك بنظم را بشنود همى از حال طبيعي بيرون شود بجانبي واز آن همى لذت يابد بخلاف قضيت اين فيلسوف كه گفت از بيرون شدن از حال طبيعي مر خداوند حس را رنج آيد . واين لذت مر أو را گوئيم كز آواز چنگ وچنگزنى خوش رسيد كه مر آن را با قولي منظوم درخور بدو رسانيد . پس واجب آيد از حكم اين فيلسوف باز آمدن اين مرد بحال طبيعي خويش حالي باشد بضد اين حال كه ياد كرديم وآن بآواز خرى باشد كه برابر شود با دشنام خربندهء سطبر آواز تا حس سمع آن مرد كز آواز چنگ ونغمهء باريك از طبيعت بيرون شده بود به طبيعت بازآيد واز آن لذت يابد . وليكن هر كسى داند كه هيچ مردم از آن نغمهء خوش وآواز چنگ رنجه نشود ونه از بانگ خر لذت يابد با آنكه اگر چنانكه اين مرد گفت مردم كز شنودن آواز
هامش
( 6 ) يا بأنك شير ك