بچشيدن انگبين كه بدان از حال طبيعي بيرون شد لذت يافت واز چشيدن شحم حنظل كه بدان بحال طبيعي بازگشت رنجه شد ظاهر شد كه قول اين مرد اندر اين معاني نادرستست . پس اين حال چنان است كه چشندهء شكر وانگبين هميشه بطبيعت باز - آيد وچشندهء هليله وحنظل هميشه همى از طبيعت بيرون شود
ونيز گوئيم كه اين مرد بأول اغاز مقالت خويش گفت كه لذت حسى يافتن راحتست از رنج ورنج از آن رسد كه خداوند حس از حال طبيعي بيرون شده باشد واز يافتن گرما بر عقب سرما ويافتن خنكى بر عقب گرما بر آن برهان آورد . پس گفت همين است حال ديگر حواس ، وگفت ظاهر كرديم كه لذت جز بر عقب رنج نباشد واين راحت باشد از رنج كه مر أو را لذت نام نهادند . وما گوئيم اندر رد اين قول كه اگر مردى باشد تندرست ودرست حواس وديگرى بيايد وشكري بدهان أو اندر نهد ونافهء مشك ودستهء گل پيش أو نهد وبآوازى خوش شعري معنوي برخواند پيش أو وديبائى منقش پيش أو باز كند وبجامهء نرم تنش را پوشد تا همهء حالهاى طبيعي أو متبدل شود ، پس بحكم اين فيلسوف كه گفت چون حال طبيعي مردم متبدل شود مردم را رنج آيد وأحب آيد كه اين مرد سخت رنجه شود از چشيدن شكر ويافتن بوى مشك وگل وشنودن سماع خوش وپوشيدن جامهء نرم وديدن ديباى منقش . وليكن همهء عقلا دانند كه حال اين مرد بخلاف آن باشد كه اين فيلسوف حكم كرد است . واگر حكم اين مرد راست بودى چيزهاى مكروه نبودى اندرين عالم كه مردم برنج آن مخصوصست از ديگر حيوان
وظاهر است مر عقلا را كه حاست بساوندهء مردم مر موى سمور - را بساود از حال طبيعي بيرون شود ، همچنانكه چون مر پلاس پرموى را يا خار خسك را بساود از طبيعت بيرون شود ، وليكن از آن يكى لذت يابد وأزين ديگر
هامش
( 6 ) بيافتن ك -
( 15 ) بوى جون مسك ب -
( 21 ) بلاس ومر موئ درشت وخار ك