تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
آن محمّد مىگويذ : اگر بخواهم من لولاك گفت محمّد را ، محمد گفت : من نيز
ما زاغَ الْبَصَرُ
( 53 / 17 ) تو از همه مرا گزيذى ، من نيز غير ترا نمىخواهم ؛ متابعت محمّد آنست كه او بمعراج رفت ؛ تو هم به روى در پى او ، جهد كن تا قرارگاهى در دل تو حاصل كنى ، چون طالب دنيا باشى به زبان نباشى « 5 » ، بلك به مباشرت اسباب باشى ؛ طالب دين باشى ، هم به زبان نباشى به ملازمت طاعت باشى « 6 » و طالب حق باشى ، به ملازمت خدمت مردان باشى

شعر « 8 » ( خفيف )

همنشينِ تو از تو به بايذ * تا ترا جاه و قدر افزايذ
محمّدى آن باشذ « 10 » كه شكسته دل باشذ ؛ پيشينيان شكسته تن مىبوذه‌اند ، بدل مىرسيذه‌اند ، درست رها « 11 » كرده‌اند كه انا الحق محمّدى و قومى شكسته دل ربّى الأعلى گفتند ، هم به آن قناعت نكردند ؛ قومى باشذ كه آيت الكرسى ( 2 / 256 ) خوانند بر رنجور و قومى باشند كه « 13 » آيت الكرسى باشند ؛ در دعوت قهرست و لطف ، امّا در خلوت همه لطف است و اللّه اعلم « 4 / 68 » فصل هشتم : فرموذ كه هر كه شاخ را گرفت شكست و فروافتاذ و هر كه درخت را گرفت ، همه « 17 » شاخ آن اوست ؛ اولو الالباب چگونه باشذ آخر اين عقل را نمىخواهذ كه هركس دارذ ،
هامش
( 4 / 68 )Z188 آB174 بK159420 ،II , H؛ 103 ،II , T( 5 ) نباشىBK: باشىZ( 6 ) طاعت باشىZK: طاعتB( 8 ) شعرZK:B( 10 ) باشذhZK: باشىZB( 11 ) رهاZK: + مىB( 13 ) باشند كهZB: باشذB( 17 ) همهZK: همB