شذ ، هم درين حيات شهيد شذ و غازى شذ ، هر كه از آن غذا بخورذ با مغفورى « 2 » غفر له ، اگر نه هزار منافق و جهود با مصطفى طعام مىخوردند ، گفت : امّا در اعتقاد « 3 » ايشان او مغفور نبوذ ، گفتم : اعتقاد در مغفورى مصطفى آنگه درست شوذ كه در آن غذا همكاسهء او شوذ ، اينست جزاى اعتقاد و علامت صحّت اعتقاد ، مسلمانى مخالفت هواست ؛ و كافرى موافقت هواست « 6 » ؛ آن يكى ايمان آورد ، معنيش اينست كه عهد كردم كه مخالفت هوا كنم ، آن دگر گفت « 7 » : كار من نيست ، من اين نتوانم الّا خراج مىگزارم و مىزيم ، پيغامبر نيز راضى شذ و قبول كرد و براتش داذ كه من آذى ذمّيّا فكأنّما أذانى و ذا عهد فى عهد ، امّا اين ديگر مىگويذ كه من مؤمنم و از هوا بيزار شذم و نيست ، مىگويذ : سپيذم ، نيست ، سياه است ؛ مىگويذ : بازم ، نيست ، زاغ « 11 » است ؛ بر مؤمن شكر واجبست كه كافر نيست ؛ بر كافر شكر واجبست كه منافق نيست ، آخر منافق بتر است از كافر « 13 »
إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ
( 4 / 144 ) ؛ و در اخبار غريب آوردهاند كه آن مشهور نشذه است كه آن وقت كه دوزخ خالى شوذ از اهل دوزخ و دركات خالى شوذ به نظارهء قومى بيايند ، چون نزديك رسند « 16 » بذآن دركات دوزخ ببينند درهاى آن دركات برهم مىزنذ ، فراز و باز مىشوذ چون خانهء خراب خالى ، نالهء اهل نفاق بشنوند ، گويند : ايشان را شما چه قوميذ كه همهء خالى شذند ، شما هنوز درين جائيذ ؟ گويند « 19 » :
ما « 20 » طايفهء اهل نفاق بوذيم كه هيچ امكان خلاص نداريم ، اين حديث را
هامش
( 2 ) مغفورىZK: مغفورB( 3 ) اعتقادZK: -B( 6 ) [ سطر 5 - 6 ] كافرى . . . هواستhZBK: -Z( 7 ) كفتZK: -B( 11 ) زاغZK: لاغB( 13 ) كافرZK: كافرانB( 16 ) رسندZK: رسيدB( 19 ) كويندhZBK: -Z( 20 ) ماBK: + اهلZ