تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩
« 4 / 64 » فصل پنجم : يكى گفت كه مولانا همه لطفست و مولانا شمس الدين را هم صفت لطفست و هم صفت قهر ؛ آن فلان گفت كه « 2 » همه « 3 » خوذ همچنين‌اند ، و آنك آمذ و تأويل مىكنذ و عذر مىخواهذ كه غرض من ردّ سخن او بوذ ، نه نقصان شما ؛ اى ابله چون سخن من مىرفت ، چون تاويل مىكنى و چه عذر توانى گفتن ؟ او مرا موصوف مىكرد باوصاف خذا كه قهر دارذ و هم لطف : آن سخن او نبوذ و قرآن نبوذ و احاديث نبوذ ، آن سخن من بوذ كه به زبان او مىرفت ، ترا چون رسذ كه گوئى « 7 » همه را هست « 8 » قهر و لطفى كه به من منسوب كنند ، همه را چون باشذ ؟ آنگاه ايشان را با اين عقل و ادب بايذ كه در با يزيد و جنيد و شبلى به دو روز برسند و هم‌كاسه شوند ؛ اگر صفت معاملهء آن مشايخ را كنند ، پيش او بىآنك كار كنذ ، از شنيذن عقلش ياوه شوذ ، با آن همه از خذا محجوب بوذند ؛ باز فرموذ : حضرت مولانا را جمال خوبست و مرا جمال هست و زشتى هست ؛ جمال مرا مولانا ديذه بوذ ، زشتى مرا نديذه بوذ « 14 » ؛ اين بار نفاق نمىكنم و زشتى مىكنم تا تمام مرا ببينذ ، نغزى مرا و زشتى مرا « 15 » ؛ آن‌كس كه بصحبت من ره يافت علامتش آنست كه صحبت ديگزان برو سرد شوذ و طلخ شوذ ، نه چنانك سرد شوذ و همچنان صحبت مىكنذ ، بلك چنانك نتوانذ با ايشان صحبت كردن ؛ چنانك فرموذ
هامش
( 4 / 64 )Z185 آB172 بK151415 ،II , H؛ 95 ،II , T( 2 ) كهZ: -BK( 3 ) همهZK: همB( 7 ) كوئىZK: + كهB( 8 ) [ سطر 7 - 8 ] همه را هستKB: همه راستZ( 14 ) نديذه بوذZK: + وB( 15 ) مراZK: + وB