شعر ( رجز )
از ره روان گردى روان صحبت ببر از ديگران * ور نى « 3 » بمانى « 4 » مبتلا در مبتلا آويخته
« 4 / 65 » همچنان انبيا عليهم السلام همه معرّف همدگرند ، عيسى مىگويذ اى جهود ! موسى را نيكو نشناختى ، بيا مرا ببين تا موسى را بشناسى ، محمّد مىگويذ اى نصرانى و جهود ! موسى و عيسى را نيكو نشناختيذ « 7 » بيائيذ مرا ببينيذ تا ايشان را بشناسيذ ؛ انبيا همه معرّف همدگرند ، سخن انبيا شارح و مبيّن همديگرست ؛ بعد از آن ياران گفتند كه يا رسول اللّه هر نبى معرّف من قبله بوذ ، اكنون تو خاتمالنبيينى معرف تو كه باشذ ؟ گفت : من عرف نفسه فقد عرف ربّه يعنى من عرف نفسى فقد عرف ربّى ، يعنى كه محمّديان من جميع الوجوه معرّف حال و قال محمّدند ، هر كه فاضلتر دور تر از مقصود ، هر چند فكرش غامضتر دور تر
شعر ( هزج )
بر خاكِ درش از سرِ دل كن « 15 » سجده * اين كارِ دلست كارِ پيشانى نيست
سبحان اللّه همه فداى آدمىاند و آدمى فداى خويش ، هيچ نفرموذ و لقد كرّمنا السموات و لقد كرّمنا العرش ؛ اگر بعرش روى هيچ سوذ « 18 »
هامش
( 4 / 65 )Z186 آB173 آK153415 ،II , H؛ 95 ،II , T( 3 ) ورنىZK: ورنهB( 4 ) بمانىZK: همانىB( 7 ) نشاختيذK: نشناختىZB( 15 ) كنZK: كهB( 18 ) سوذZB: سودىK