و الاجل معلوم ، و الحريص محروم ، و البخيل مذموم ، و الحاسد « 2 » مغموم ، و العارف مرحوم ؛ و الشّيطان مرجوم « 1 » ؛ تدبير بتقدير سوذ ندارذ ، از اجل خويش در نخواهى گذشت ، و بامل « 3 » خويش نخواهى رسيذ « 6 » و از روزى خوذ باز نخواهى ماندن « 4 » ، و روزى ديگر به تو نخواهند داذ ؛ پس چرا كشتى « 5 » تن خوذ را ؟ اى فرزند آدمى ؛ توانگرى در خرسنديست و سلامتى در تنهائيست ، و آزاذى در بىآرزوئيست ؛ و دوستى در بىرغبتى است ، و برخوردارى در صبر كردنست ، طامع را عزّ نيست و قانع « 8 » را ذلّ نيست و آزاذ بنده گردذ بطمع ، و بنده آزاذ گردذ به خرسندى
« 4 / 62 » فصل چهارم : فرموذ نياز شرم را ببرذ ، و كبر دين را ببرذ ؛ مرد حريص هم طبع ابليس بوذ ، هر كجا طمع آمذ ، جمع آمذ « 11 » ؛ و هر كجا جمع آمذ ، منع آمذ « 12 » ؛ هر كجا كه منع آمذ ، قطع آمذ ؛ و هر كجا كه قطع « 14 » آمذ ، كفر آمذ ؛ و هر كجا كفر آمذ آتش آمذ ؛ همچنان « 13 » اگر از جسم بگذرى بجان رسى ، به حادثى رسيذه باشى ؛ حق قديم است ، از كجا يابذ حادث قديم را ، ما للتراب و ربّ الارباب ؛ نزد تو آنچ بذان بجهى و برهى جانست ، دانك اگر جان بر كف نهى و ببرى چه كرده باشى ؟
شعر ( رمل )
عاشقانت برِ تو تحفه اگر جان آرند * به سرِ تو كه همه زيره بكرمان آرند « 19 »
هامش
( 4 / 62 )Z185 آB172 بK150414 ،II , H؛ 91 ،II , T( 2 ) الحاسدZK: المحاسدB( 1 ) و الشيطان مرجومZB: -K( 3 ) باملZ: باجلKبابل ( ؟ )B( 6 ) رسيذZK: رسيذنB( 4 ) ماندنZ: ماندBK( 5 ) كشتىZ: كشىBكفتىB( 8 ) قانع راZK: قانعB( 11 ) جمع آمذZB: -K( 12 ) هر كجا كه منع آمذZB: -K( 14 ) [ سطر 12 - 13 ] كه قطعZ: قطعBK( 13 ) همچنانZK: شعرB( 19 ) آرندBK: آرىZ