لاغر و گردن باريك و چهرههاى زرد زاريها مىكرد و صاحب درد عظيمش ديذم ، تا حدّى كه بر روى آب شط سجّاده مىانداخت و نماز مىكرد « 3 » و با اين همه قربت و قدرت از حق تعالى التماس مىكرد كه الها و پاذشاها ! بهتر ازين حالتم و حيرتم ببخش كه ازينها مرا هيچ سوذى نيست ، همين لحظه به گوش او گفتم كه حضرت مولانا شمس الدين ما در دمشق است ، گرد هنگامها مىگردد و تفرّج خلايق مىكنذ ، اكنون آن جايگاه رو تا آن پاذشاه عشق « 7 » ترا بذين « 1 » حال « 2 » بينذ و بر اين زارى و نزارى تو بخندذ تا مطلوبت « 13 » ميسّر شوذ و از درونت حالتى كه جويان آنى ، سر زنذ ؛ هماندم آن درويش دلريش نصيحت مرا قبول كرده بىتوقّف روانه شذ « 10 » ؛ چون بدمشق به حضرت مولانا شمس رسيذ و هيئت آن فقير نزار به نظر مباركش خوش آمذه در حال تبسّمى بكرد ، همان ساعت در باطن او نورى و شورى « 12 » از عالم غيب سر زذ و شورى عظيم پديذ آمذه در چرخ برين برآمذه ، به كمالى رسيذ كه غايت نهمت و نهايت « 14 » همّت عارفان « 4 » كامل است ،
وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ *
( 2 / 212 ؛ 3 / 37 ؛ 24 / 38 )
شعر ( منسرح )
يك نظرى بيش نيست آنِ فقير اى پسر « 17 » * بربرذت آن نظر سوى اثير اى پسر
« 4 / 55 » همچنان خلفاى عظام عظّم اللّه قدرهم از حضرت مولانا روايت كردند كه روزى بياران حكايت مىكرد كه در اوايل
هامش
( 4 / 55 )Z182 بB170 بK144408 ،II , H؛ 85 ،II , T( 3 ) نماز مىكردBK: نمازى كردZ( 7 ) عشقZK: -B( 1 ) بذينZK: برينB( 2 ) حالB: -ZK( 10 ) [ سطر 8 - 10 ] . . . شذZK: -B( 13 ) مطلوبتZ: مطلوبK( 12 ) شورىZK: سوزىB( 14 ) نهايتB: عنايتZK( 4 ) عارفانZK: عرفانB( 17 ) پسرZ: + نهايتBK