شعر ( هزج )
دلم همچون قلم آمذ به انگشتانِ دلدارى * كه امشب مىنويسذ زى نويسذ باز فردا رى
قلم را هم ترا شذ او رقاع و نسخ و غيرِ آن * قلم گويذ كه تسليمم تو دانى من كيم بارى
« 4 / 51 » همچنان حضرت مولانا را به خدمت او چندانى محبّت و تعلّق جانى بوذ كه بعد از غيبت ايشان هر كه به دروغ خبر داذى و گفتى كه مولانا شمس الدين را فلان جا ديذم ، در حال دستار « 8 » و فرجى مبارك خوذ را بمبشّر ايثار كردى و شكرانها داذى و شكرها كردى و شگفتى ؛ روزى مگر شخصى خبر داذ كه مولانا شمس را در دمشق ديذم ، چندانى بشاشت نموذ كه توان گفت ؟ و هرچه از دستار و فرجى و كفش و موزه پوشيذه بوذ « 12 » ، بوى بخشيذ ؛ عزيزى از ياران گفته باشذ « 13 » كه او دروغ خبر داذ ، هرگز نديذه است ؛ حضرت مولانا فرموذ كه براى خبر دروغ او دستار و فرجى داذم ، چه اگر خبرش راست بوذى بجاى جامه جان مىداذم و خوذ را فداى او مىكردم
« 4 / 52 » الحكاية « 16 » : همچنان متقدّمان اصحاب و مقدّمان احباب
طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ
( 13 / 31 ) چنان روايت كردند كه روزى در خانقاه نصر الدين وزير رحمه اللّه اجلاس عظيم بوذ و بزرگى را بشيخى تنزيل مىكردند و جميع علما و شيوخ و عرفا و حكما و امرا و اعيان
هامش
( 4 / 51 - 4 / 52 )Z181 ب - 182 آB169 بK406 2 - 141 ،II , H؛ 80 - 79 ،II ; T( 8 ) دستارZK: دستارىB( 12 ) بوذZK: بوذهB( 13 ) باشذZK: -B( 16 ) الحكايةBK: -Z