شعر « 1 » ( هزج )
پيروزِ جهان « 2 » غلامِ بىروزهء تو * زنبيل زنان گذاى دريوزهء تو
صذسال فلك خدمتِ خاكِ تو كنذ * نگزارده باشذ حقِّ يك روزهء تو
فرموذ كه بهاء الدين ، آنچ حضرت مولانا در حقّ ما فرموذ حقّ است ، نتوانم گفتن كه نيست ؛ امّا و اللّه ثمّ و اللّه صذ هزاران همچون شمس الدين تبريزى از آفتاب عظمت مولانا ذرّهء بيش نيست
شعر « 9 » ( هزج )
در پرتوِ آفتابِ عالمگيرت * آن ذرّه كه در شمار نايذ مائيم
بعد از چندين مكاشفات و سير سير ملوك سلوك و قربت انوار و صحبت ابرار و مشاهدهء عالم غيب كه ملك مطلق منست تا غايت هنوز بر پاى مولانا نتوانستم رسيذن ، تا خوذ به حقيقت او كه رسذ ؟
« 4 / 49 » همچنان اكابر اصحاب . كبار ، رضوان اللّه عليهم اجمعين ، از حضرت مولانا عظّم اللّه ذكره ، روايت كردند كه « 15 » روزى جماعتى از حضرت مولانا شمس الدين سؤال كردند كه توحيد چيست ؟ فرموذ كه سؤال كردن از شيخ بدعتست ؛ توحيد آنست كه بدانى همه چيزها آن خذاست و از خذاست و به خذاست و بازگشت به خذاست
هامش
( 4 / 49 )Z181 آB169 آK140405 ،II , H؛ 77 ،II , T( 1 ) شعرBK: -Z( 2 ) جهانZK: -B( 9 ) شعرZK: -B( 15 ) كهB: -ZK