سلطان ولد با خواتين او را به تفرّج بردند ، عظيم توليذ و بهغايت رنجش نموذ ؛ چون كيميا خاتون به خانه آمذ فى الحال درد گردن گرفته همچون چوب خشك بىحركت شذ ، فرياذكنان بعد از سه روز نقل كرد ؛ همچنان چون هفتم او بگذشت باز بسوى دمشق روانه شذ در ماه شعبان سنه اربع و اربعين و ستّمائة
« 4 / 44 » همچنان امناى اسرار خصّهم اللّه بفيض الانوار چنان روايت كردند كه « 7 » روزى حضرت مولانا فرموذ كه روزى مرا عروج عوالم ملكوت و سلوك مسالك جبروت دست داذه بوذ ، چون به آسمان چهارم رسيذم كرهء آن فلك را تيرهرو ديذم و از ساكنان بيت المعمور ، و مغموران عالم نور ، از غيبت آفتاب سؤال كردم ، از قدسيان حضرت جواب شنيذم كه آفتاب ما به زيارت حضرت سلطان الفقراء شمس الدين تبريزى رفته است ؛ بعد از تفرّج مقامات و مطالعهء آيات سماوات چون بچرخ چهارم بازرسيذم نيّر اعظم در مركز خوذ بفيض انوار و اشعّهء ضيا مشغول ديذم
بيت ( رمل )
چون حديثِ روى شمس الدين رسيذ * شمسِ چارم آسمان سر « 16 » دركشيذ « 16 - »
« 4 / 45 » همچنان روزى جنازهء جوانى را با تتق ابريشمين « 17 » و آرايش تمام مىبردند ، و اهل عزا و مردم نوحهها « 18 » مىكردند و جزعى
هامش
( 4 / 44 - 4 / 45 )Z180 بB168 بK402 - 403 8 - 137 ،II , H؛ 5 - 74 ،II , T( 7 ) كهZK: -B( 16 )bسرZ: سوBروK( 17 ) ابريشمينBK: بريشمينZ( 18 ) نوحههاZB: نوحهK( 16 - ) چون . . . دركشيذ :NM، ج 1 ، ص 10 / 123 ؛AM، ص 4 / 20 .