تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
ديوانه‌وار خوذ را پرتاو كنذ و بر سر قضيب افتذ ؛ از آنك در مذهب ايشان بالاتر از آن چيزى نيست ؛ بعد از آن فرموذ كه شيخ « 2 » على حريرى كه در دمشق مىبوذ ، مردى بوذ صاحب قدم و روشن دل ؛ هرك را در سماع نظر كردى ، در حال ارادت آوردى ، و خرقهء كه شيخ مىپوشيذ « 4 » همچنان شاخ شاخ بوذ و در وقت سماع تمامت اعضاش پيذا بوذ ؛ مگر پسر خليفه را هوس سماع او شذ از پس كه صفت حال « 6 » او مىشنيذ ؛ چون از در مقام درآمذ تا اهل سماع را تفرّج كنذ شيخ را بر وى نظر افتاذ ، فى الحال « 8 » مريد شذ و جامه پوشيذ ؛ خبر ارادت او بمصر به خليفه رسيذ ، به‌غايت رنجيذ و آهنگ قتل او كرد ؛ چون خليفه را هم شيخ را بديذ باخلاص تمام بذو روى آورد « 10 » ؛ خاتون خليفه را هم ارادت آن شذ كه او را ببينذ ؛ شيخ را به خانه دعوت كردند ، خاتون پيش آمذ و در قدم شيخ سر نهاذه مىخواست كه دست‌بوس شيخ كنذ ، شيخ ذكر خوذ را پرتاب كرده به دستش داذ كه مزار « 13 » تو آن نيست ، اين است و بسماع شروع كرد ؛ خليفه را از آن حال اعتقادش يكى در هزار شذ « 4 / 43 » همچنان منقولست كه منكوحهء مولانا شمس الدين كيميا خاتون زنى بوذ جميله و عفيفه ؛ مگر روزى بىاجازت او زنان « 17 » او را مصحوب جدّهء « 18 » سلطان ولد برسم تفرّج به باغش بردند ، از ناگاه مولانا شمس الدين به خانه آمذه « 19 » مذكوره را طلب داشت ؛ گفتند كه جدّهء
هامش
( 4 / 43 )Z180 آB168 بK137402 ،II , H؛ 73 ،II , T( 2 ) كه شيخZK: شيخB( 4 ) مىپوشيذZB: پوشيدK( 6 ) صفت حالZK: -B( 8 ) فى الحالZB: در حالK( 10 ) آوردZK: آوردهB( 13 ) مزارZB: مرادK( 17 ) او زنانZK:B( 18 ) جدهZK: جدB( 19 ) آمدهBK: آمذZ
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 641 | أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي