در خرگاه نشسته بوذ ، ديذ كه مولانا شمس الدين با كيميا در سخن است و دستبازى مىكنذ و كيميا به همان جامهها كه پوشيذه بوذ نشسته است ؛ مولانا در تعجّب ماند و زنان ياران هنوز نرفته بوذ ؛ مولانا بيرون آمذ و در مدرسه طوافى مىكرد تا ايشان در ذوق و ملاعبهء خوذ مشغول باشند ؛ بعد از آن مولانا شمس الدين آواز داذ كه اندرون درآ ، چون درآمذ غير ازو هيچ كس را نديذ ؛ مولانا از آن سرّ بازپرسيذ كه كيميا خاتون « 7 » كجا رفت ؟ فرموذ كه « 1 » خذاوند تعالى مرا چندان دوست مىدارذ كه بهر صورتى « 8 » كه مىخواهم بر من مىآيذ ؛ اين دم به صورتى كيميا آمذه بوذ و مصوّر شذه ؛ پس احوال با يزيد چنين بوذه باشذ « 10 » كه حق تعالى به صورت امردى برو مصوّر مىشذ
شعر « 11 » ( هزج )
چو صورت اندر آئى تو چه خوب و جانفزائى تو * چو صورت را بيندازى همان عشقى همان فردى « 13 »
« 4 / 40 » همچنان ياران كبير و پيران خبير چنان روايت كردند كه شبى « 15 » حضرت مولانا و خدمت شمس الدين بر بام مدرسه در كوشكى خلوت صحبتى كرده بوذند و آن شب مهتاب « 16 » عظيم بوذ و خلايق بر بامهاشان خفته بوذند و ايشان را حالتى « 17 » و حيرتى و خبرتى « 18 » عجيب روى نموذه ؛ همانا كه مولانا شمس الدين روى مبارك بمولانا كرده فرموذ كه اين
هامش
( 4 / 40 )Z179 آB167 بK134400 ،II , H؛ 69 ،II , T( 7 ) خاتونZ: -BK( 1 ) كهZK: -B( 8 ) صورتىZB: صورتK( 10 ) باشذZB: شدK( 11 ) شعرZK: -B( 13 ) فردىZK: -B( 15 ) شبىZK: + باB( 16 ) مهتابZK: ماهتابB( 17 ) حالتىZK: -B( 18 ) و خبرتىBK: -Z